مرگ پایان راه نیست

انسانم آرزوست دیدگاهتان را بیان کنید

       یکی از دریغ و درد و افسوس های جانکاه من این است که دنیای پهلوانی هم مثل دنیای عرفان راستین به پایان آمد و ای کاش که حداقل، این دنیاها به تمامه به سر آمده بود و این قدر نااهل ها به نام پهلوان ها و عارفان، بد رسمی نمی کردند. از این ها که بگذرم باید بگویم که پهلوان ها از آسمان ها نیامدند، آنان همین آدم های عادی و عامی بودند که در کوچه پس کوچه های شهر و روستاهای ما بزرگ شدند با این تفاوت اصلی که توکل شان به خدا بود نه به مردمان و به همین دلیل آسمانی بودند و اسیر زمین نبودند، حریص نبودند و قانع بودند، آخرت را به دنیا نفروخته بودند، اصلاً اهل فروش نبودند که همه خریدار بودند، خریدار معرفت، عشق، انسانیت ، مرام، مروت، گذشت و… و این است که مرگ پایان راهشان نیست و برای همیشه در دل دوستداران حق و حقیقت جا خوش کرده اند و در دیار باقی در پناه حضرت احدیت پناهگاه یافته اند. با هم یادی کنیم از آخرین نسل های پهلوانی:
پوریای ولی زمانه، غلامرضا تختی در روز پنجم شهریور ماه ۱۳۰۹ در خانواده ای متوسط و مذهبی در محله خانی آباد تهران به دنیا آمد. رجب خان- پدرتختی- غیر از وی دو پسر و دو دختر دیگر نیز داشت که همه آنها از غلامرضا بزرگ تر بودند. در چنان شرایطی، غلامرضا تنها ۹ سال به تحصیل پرداخت. وی خود می گوید: « مدت ۹ سال در دبستان و دبیرستان منوچهری که در همان خانی آباد قرار داشت، درس خواندم، ولی تنها خاطره‌ای که از دوران تحصیل به یاد دارم، این است که هیچ وقت شاگرد اول نشدم، اما زندگی در میان مردم و برای مردم درس هایی به من آموخت که فکر می کنم هرگز نمی توانستم در معتبرترین دانشگاه ها کسب کنم.
زندگی همچنین به من آموخت که مردم را دوست بدارم و تا آن جا که در حد توانایی من است، به آنان کمک کنم، حال این کمک از چه طریقی و از چه راهی باشد، مهم نیست. هر کس به قدر تواناییش…»
تختی که به دلیل فقر مالی دیگر نتوانست به تحصیل ادامه دهد، نزد شیخ ابراهیم نجار مشغول به کار شده و به تدریج به کشتی روی آورد و عضو زورخانه گردان شد. غلامرضا، ورزش را از نوجوانی آغاز کرد. ورزش ابتدا برای او نوعی تفنن و سرگرمی بود. در همان اوان، خیال قهرمان شدن، مدتی وی را به وسوسه انداخت اما از همان نوجوانی که تازه به فکر باشگاه رفتن افتاده بود، اعتقاد داشت که ورزش برای تندرستی و سلامت جان و تن هر دو لازم است.
شادروان تختی در مصاحبه ای با اشاره به فقر و مشقت زمان نوجوانی اش می گوید: « با آن که علاقه فراوانی به ورزش داشتم، مجبور بودم که در جستجوی کاری برآیم. زندگی، نان و آب لازم داشت. برای مدتی به خوزستان رفتم و در ازای روزی هفت یا هشت تومان، کار کردم. دنیا در حال جنگ (جنگ جهانی دوم) بود، زندگی به سختی می گذشت.»
آشنای حقیقی تختی با ورزش و کشتی در باشگاه پولاد آغاز شد. وی که پیش از این گودها و زورخانه های فراوانی دیده بود و شیفته تواضع و افتادگی پهلوانانی کشتی و ورزشی باستانی شده بود. برای نخستین بار درسال ۱۳۲۹ به باشگاه پولاد (واقع در خیابان شاهپور پیشین) رفت و به دلیل علاقه و استعداد وافری که نسبت به کشتی نشان داد مورد توجه مرحوم حسین رضی زاده مدیر آن باشگاه قرار گرفت.
تختی، خود می گوید: « رضی خان آدم خوبی بود، اگر کسی را نشان می کرد و می دید که استعداد کشتی دارد، دست از سرش بر نمی داشت. در گرمای تابستان لخت می شدیم و هر روز از ساعت دو بعدازظهر تا چندین ساعت کشتی می گرفتیم، از دوش آب گرم و حمام خبری نبود . کشتی گیران برای وزن کم کردن، به خزینه می رفتند تشک های کشتی را با پنبه پر می کردند، اما خاک و خاشاک آن، بیش از پنبه بود.»
در ابتدا خیلی لاغر و خجالتی و با حجب و حیاء بود و تحمل شکست برایش دشوار، اما به تدریج شکست را مقدمه پیروزی های درخشانش کرد، تا جایی که درطول حیاتش روی تمام تشک های دنیا اکثر موفقیت ها را درآغوش گرفت، که این از هر جهت استثناء است.
تختی که پس از بازگشت از خوزستان (مسجد سلیمان) روانه خدمت سربازی شده بود، در سربازخانه با استفاده از فرصت ها و توجهات فراهم شده، به ویژه تشویق و حمایت دبیر وقت فدراسیون کشتی که در دژبان ارتش فعالیت داشت، تمرینات کشتی خود را بار دیگر آغاز کرد. تختی خود در این مورد تصریح کرد: « وقتی در سال ۱۳۲۸ در مسابقه بزرگ ورزشی(کاپ فرانسه) شرکت کردم، در همان اولین مسابقه ضربه فنی شدم. اما تمرین های جدی و سختی که در پیش گرفتم، مرا یاری کرد تا حقیقت مبارزه را درک کنم، اگر چه شور پیروزی در سر داشتم، اما کار و کوشش را سرآغاز پیروزی می دانستم.»
به این ترتیب تختی با تمرین و پشتکار مثال زدنی رفته رفته خود را از میان بازنده ها بیرون کشید و سرانجام در سال ۱۳۳۰ در وزن ششم (۷۹ کیلوگرم) به عضویت تیم ملی درآمد. وی در نخستین دوره مسابقه های کشتی آزاد قهرمانان جهان (هلسینکی ۱۹۵۱) با وجود آن که هنوز ۲۱ سال داشت، نایب قهرمان جهان شد.
درخشش خیره کننده تختی در رقابت های کشتی هلسینکی که در نخستین حضورش در مسابقه های قهرمانی جهان در فاصله کمتر از دو سال از ورودش به میادین ورزشی داخلی اتفاق افتاد، بیش از هر چیز نمایانگر ایمان و تلاش و اراده کم نظیر تختی و همچنین استعداد و مهارت فوق العاده او در زمینه کشتی بود مرگ پایان راه نیست.
آخرین باری که تختی دیده شد، شبی بود که در هتل آتلا‌نتیک (هتل اطلس فعلی در خیابان طالقانی) اقامت داشت؛ در تاریخ ۱۷ دی ۱۳۴۶. او آخرین شب زندگی‌اش را در اتاق شماره ۲۳ هتل به سر برد. حدود ساعت ۱۰:۳۰ دقیقه صبح مأمور پارکینگ هتل، متوجه پنچری یکی از لا‌ستیک‌های اتومبیل تختی شد و برای این که بتواند ماشین را قبل از خروج او آماده کند، از دفتر هتل خواست که سوئیچ ماشین را از تختی بگیرد. از دفتر هتل با اتاق تختی تماس گرفته شد اما هیچ‌یک از تماس‌ها جواب داده نمی‌شد. دفتردار هتل و یکی از مستخدمان به اتاق او رفتند و تلا‌ش کردند با کلید یدک در اتاق را باز کنند اما در اتاق با کلید از داخل قفل بود. به ناچار در را شکستند و با صحنه‌ای دلخراش مواجه شدند؛ پهلوان پرآوازه ‌ایرانی، جهان پهلوان تختی، آرام و بی‌حرکت خوابیده بود.
درباره مرگ تختی اطلا‌عات ضدونقیضی وجود دارد. هنگام کالبدشکافی شکستگی عمیقی در پشت سر تختی دیده شد. این موضوع این گونه توجیه شد که هنگام جابه‌جایی پیکر او از هتل سر او با زمین برخورد کرده و درواقع شکستگی مربوط به بعد از مرگ او است! خبر درگذشت تختی بعد از مدت کوتاهی در خارج از مرزهای ایران هم بازتاب پیدا کرد.
جلا‌ل آل‌احمد می‌نویسد: یکی می‌گفت چیزخورش کردند… دیگری می‌گفت خفه‌اش کردند، یکی دیگر می‌گفت: به قصد کشت او را زده‌اند و بعد جسدش را به هتل برده‌اند! از آن همه جمعیت، هیچ‌کس حتی برای یک لحظه به احتمال خودکشی فکر نمی‌کرد. آخر جهان‌پهلوان باشی و در «بودن » خودت، جبران کرده باشی «نبودن»های فردی و اجتماعی دیگران را و آن وقت خودکشی؟ « شاید ظریف‌ترین اشاره را روزنامه » توفیق داشت که با کنایه‌ای زهرآلود نوشت: تختی را خودکشی کردند! و بدین‌سان تختی در ۳۷ سالگی با دیار فانی وداع کرد.

۸ پاسخ به “مرگ پایان راه نیست”

  1. یک مسلمان گقت:

    استاد مسلمانان میانمار را دریابید

  2. راحله سادات حسینی گقت:

    سلام

    ……….در هاله ای از ابهام شاید قربانی حسادت های کودکانه …

    با سپاس

  3. احمد چرومی گقت:

    سلام خدمت دکتر عاشوری عزیز
    تختی مردی برای تمام دوران…
    پهلوانان هرگز نمی میرند…
    سبز باشی

  4. پاييز رحيمي گقت:

    درود براستاد نازنینم. حلول ماه مبارک رمضان بر شما وخانواده ی محترمتان و دوستان این خانه خجسته باد و فراوان التماس دعا.
    یادکردهای شما از انسانهای بزرگ و رسمهای سترگ همیشه به یاد ماندنی است و قابل تقدیر. درود به روان پهلوانان واقعی عرصه ی مبارزه با نفس و خود پرستی و بزرگمردانی چون تختی عزیز و پوریای نامدار.
    نوشته ی بسیار شیرین و اموزنده ای بود. درود برشما. همیشه ارادتمندم حتی اگر نباشم

  5. مرد عسلویه گقت:

    سلام
    مطالب “یادی کنیم از آخرین نسل های پهلوانی” را که نقل قول کردید منبع آن از کدام کتاب یا مجله فیلم یا مصاحبه و یا…است؟
    ممنون
    موید باشید.

  6. عباس عاشوری نژاد گقت:

    سلام. سایتی احتمالا با عنوان زندگینامه انسان های بزرگ یا چیزی شبیه این

  7. مریم صابری گقت:

    سلامی گرم بر استاد عزیزو نازنین.

    ایام ماه رمضان بر شما و خانواده ی گرامی تان مبارک باد.

    هر بار که به این خانه سر می زنیم با کوله باری از آموخته ها باز می گردیم.یاد کردن از

    انسانهای نمونه از جمله کارهای خوب شماست ،که ما را به فکر کردن وا می دارد.

    یاد همه ی نیکان روزگار گرامی و روح تختی بزرگ شاد.

  8. ایمان فراصت گقت:

    یادم افتاد به دیالوگ اکبر عبدی عزیز در فیلم شریف مادر:

    مادر مرد، از بس که جان ندارد
    تختی مرد، از بس که…

دیدگاهتان را بیان کنید


Designed by : S.Parhizkary