بهار

انسانم آرزوست دیدگاهتان را بیان کنید

      داستان ها و داستانک ها,  حقیقت حال انسان ها هستند ، انسان هایی که می اندیشند ، انسان هایی که دوست ندارند مثل کرگدن بمیرند، انسان هایی که مسوولیت زندگی کردن را پذیرفته اند ، انسان هایی که شهامت زنده بودن دارند. انسان هایی که امید به زنده ماندن دارند. انسان هایی که می دانند زندگی همچون قطاری است که به ظاهر، کند اما در حقیقت به سرعت درحال حرکت است تا رسیدن به مرحله پایان و سوت آخر و آخر ایستگاه زمان زیادی نمانده است. این گونه انسان ها؛ داستان ها را پاس می دارند ، زندگی را در آیینه داستان ها می نگرند تا زندگی را از یاد نبرند، عشق و محبت و دوستی را فراموش نکنند، درخت باشند و سایه گستر و در زیر سایه بلند، کیف و کفش کودکی را از دست و پا بیرون نیاورند و این هدیه های بی همتا را مثل همه ی خاطرات کودکی شان در زندگی امروز جاری کنند و … اینک با هم می خوانیم داستان بهار از هوشنگ مرادی کرمانی ، داستانی که شایستگی یافته است به همراه ۲۵ داستان دیگر، از سوی شورای کتاب کودک برای انتشار در مجموعه آثار نویسندگان جهان انتخاب شود.
«هر روز که از مدرسه می‌آمد، روی سنگ بزرگی می‌نشست و با دسته‌ی کیفش بازی می‌کرد. انتظار می‌کشید. انتظار قطاری که رد شود، مسافرها را ببیند و برای‌شان دست تکان دهد. مسافرها پشت پنجره‌ی قطار می‌ایستادند و برای دخترک دست تکان می‌دادند. قطار تلق تلوق می‌کرد و می‌گذشت. چهره‌ها و دست‌ها در پنجره‌ها و در خطی تند محو می‌شدند. یک لحظه، فقط یک لحظه آن‌ها را می‌دید و دیگر هیچ. قطار و دست‌ها و چهره‌ها در پیچ کوه‌ها گم می‌شدند. با ته‌مانده‌ی خاطره‌ای گذرا به خانه و روستا می‌آمد. یک روز پسرکی که پیراهن آبی داشت و موهایش در بادِ تندِ قطار آشفته بود، از پنجره‌ی قطار برای دخترک دست تکان داد و برایش آلوچه‌ای رسیده و بزرگ انداخت. دخترک مانده بود که آلوچه را نگاه کند یا پسرک را. آلوچه توی هوا، توی باد چرخید و چرخید و پشت سر دختر افتاد. دختر هر چه گشت، آلوچه را پیدا نکرد. آلوچه توی علف‌ها و گُل‌های ریز وحشی گم شد. دختر با خاطره‌ی صورت خندان و موهای آشفته‌ی پسر به خانه آمد. صدای هی‌هی پسر در گوشش ماند. قطار سوت زنان صدا را بُرد. دختر می‌دانست او را دیگر نمی‌بیند، اگر می‌دید می‌گفت “آلوچه‌ات را گم کرده‌ام. یک بار دیگر برایم آلوچه پرت کن.”دختر هر روز به یاد پسر و آلوچه‌ی گم‌شده بود. همه‌ی خاطره‌ها از قطار و مسافرها پاک شده بود و پاک می‌شد؛ اما این یکی مانده بود. روزی که دختر مادر شده بود. پشت پنجره‌ی قطار ایستاد. بچه‌اش را در بغل داشت. سال‌ها بود که از آن روستا رفته بود . مادر نگاه کرد. سنگ را ندید. سنگی که روزگاری رویش می‌نشست، لای درخت‌های آلوچه گم شده بود. درخت‌ها غرق گُل‌های ریز و سفید و صورتی بودند، مثلِ عروس».
مرادی کرمانی:(۱۳۸۶) پلوخورش (مجموعه داستان های کوتاه). تهران: معین،.ص ۴۷- ۴۸٫

۷ پاسخ به “بهار”

  1. ایمان فراصت گقت:

    به به
    ممنونم استاد

  2. احمد چرومی گقت:

    سلام خدمت استاد عزیز
    بسیار زیبا بود.
    سبز باشی

  3. راحله سادات حسینی گقت:

    سلام
    داستان ها و داستانک ها, حقیقت حال انسان ها هستند ، انسان هایی که می اندیشند ، انسان هایی که دوست ندارند مثل کرگدن بمیرند، انسان هایی که مسوولیت زندگی کردن را پذیرفته اند ، انسان هایی که شهامت زنده بودن دارند. انسان هایی که امید به زنده ماندن دارند…
    سبز باشید

  4. هویت گقت:

    سلام استاد عزیز

    ذاستان جالبی بود …
    این سرنوشتی است که ما همه به آن دچار می شویم …” گذشت زمان”.

    موفق و سربلند باشید

  5. مسلم شجاعی گقت:

    سلام جناب دکتر.داستان جالبی بودداستانهاروی دیگری اززندگی ماانسانهارارقم میزنندودرواقع به نوعی آموزش میدهندچنانچه کلام خدا(قرآن)قرنهاست اینرابه بشرآموخته است اماازنوع حقیت وفضیلت .باآرزو موفقیت وشادکامی برای شما (مسلم شجاعی )فارغ التحصیل فلسفه تعلیم وتربیت .

  6. مرد عسلویه گقت:

    سلام
    عبادات قبول
    عید بر شما مبارک[گل]

  7. شاگرد گقت:

    درود . عید فطر بر شما مبارک.

دیدگاهتان را بیان کنید


Designed by : S.Parhizkary