حکایت موسی(ع) و بهشت

انسانم آرزوست دیدگاهتان را بیان کنید

     شنبه این هفته ( هقتم بهمن ۱۳۹۱) کازرون بودم، صبح این روز با مادرم به بازار سنتی (ابوالفتح) رفتم تا برایش کفش بخرم. مادرم – که خداوند او را عاقبت بخیر کند – زن بسیار محجوب و قانعی است و با وجود این که بیش از ۲۰ سال از درگذشت پدر عزیزم، می گذرد و سرپرستی او به عهده من است تا به حال از من تقاضای خرید چیزی نکرده است، وانگهی هرگاه او را به بازار می برم باید به هزار خواهش و التماس چیزی را برایش بخرم. این هفته او را به بازار برده بودم تا برایش کفش تازه ای بخرم ولی مثل همیشه اکراه می کرد. در حالی که مسیر را طی می کردیم و من خواهش می کردم و او اکراه می کرد، به یک مغازه قدیمی رسیدیم که فروشنده آن پیرمردی بود از آن پیرمردهایی که نشان دیانت و امانت و انسانیت در چهره او بسیار آشکار بود. مادر را به اکراه به در مغازه اش بردم و با انواع مهربانی از او تقاضای خرید کفش کردم ، پیرمرد که این اوضاع را دید به کمکم آمد و با لهجه دلنشین کازرونی، مادر را دعوت به مغازه اش کرد و او را کنار چراغ والور نفتی نشاند و حکایت موسی(ع) و همنشینش در بهشت را به شیرین زبانی تعریف کرد و در حالی که من و مادرم غرق در داستان شده بودیم کفش ها را می آورد و می برد و بالاخره یکی را که اندازه و مناسب سن و سال مادرم بود داخل جعبه اش گذاشت و به او داد. این اتفاق و داستان حضرت موسی، مرا از دغدغه کفش مادر نجات داد و عبرتی بود تا من بدانم که از این به بعد مادر را برای خرید، به کجاها باید ببرم و بدانم چگونه می توان با داستان، کفش را به پای زن ها کرد و بالاخره بدانم که ارزش مادر چقدر است. این داستان را به شکل ویرایش شده اش با هم می خوانیم:

“روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب می رسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟ خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله ، موسی می پرسد : می توانم به دیدن او بروم ؟ خطاب می رسد : مانعی ندارد !

فردای آن روز موسی(ع) به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گوید : من مسافری گم کرده راه هستم ، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم ؟ قصاب در جواب می گوید : مهمان حبیب خداست ، لختی بنشین تا کارم را انجام دهم ، آن گاه با هم به خانه می رویم ، موسی با کنجکاوی وافری به حرکات مرد قصاب می نگرد و می بیند که او قسمتی از گوشت ران گوسفند را برید و قسمتی از جگر آن را جدا کرد در پارچه ای پیچید و کنار گذاشت . ساعاتی بعد قصاب می گوید : کار من تمام است برویم ، سپس با موسی به خانه قصاب می روند و به محض ورود به خانه ، رو به موسی کرده و می گوید : لحظه ای تامل کن ! موسی مشاهده می کند که طنابی را به درختی در حیاط بسته ، آن را باز کرده و آرام آرام طناب را شل کرد . شیئی در وسط توری که مانند تورهای ماهیگیری بود نظر موسی را به خود جلب کرد ، وقتی تور به کف حیاط رسید ، پیرزنی را در میان آن دید با مهربانی دستی بر صورت پیرزن کشید ، سپس با آرامش و صبر و حوصله مقداری غذا به او داد ، دست و صورت او را تمیز کرد و خطاب به پیرزن گفت : مادرجان دیگر کاری نداری ، و پیرزن می گوید : پسرم ان شاءالله که در بهشت همنشین موسی شوی . سپس قصاب پیرزن را مجدداً در داخل تور نهاده بر بالای درخت قرارداده و پیش موسی آمده و با تبسمی می گوید : او مادر من است و آن قدر پیر شده که مجبورم او را این گونه نگهداری کنم و از همه جالب تر آن که همیشه این دعا را برای من می خواند که ” انشاء الله در بهشت با موسی همنشین شوی ! “

چه دعایی !! آخر من کجا و بهشت کجا ؟ آن هم با موسی !

موسی لبخندی می زند و به قصاب می گوید : من موسی هستم و تویقیناً به خاطر دعای مادر در بهشت همنشین من خواهی شد !”

۱۴ پاسخ به “حکایت موسی(ع) و بهشت”

  1. ليلا جوانمرد گقت:

    سلام اقای دکتر ممنون از حضورتان . واقعا داستان جالب و شنیدنی بود

    ونیز امیدوارم خداوند طول عمر با برکت همراه با سلامتی به مادر بزرگوارتان

    عطا فرمایند .باید قدر این عزیزان را دانست که گنجهای بزرگی هستن

    موفق و کامیاب باشید.

  2. غریبه گقت:

    این داستان واقعا محشر بود و من را بسیار به فکر برد،راستش را بخواهید این داستان تلنگری بود بر من
    امیدوارم که همه ما مادرمان را تاج سر خود نگاه داریم
    شاد،پیروز و موفق باشید

  3. هویت گقت:

    سلام یر استاد عزیز و بزرگوارم

    انشالله خداوند سلامتی و طول عمر با عزت به مادرتان عطا فرمایند .

    جمله ی اخر اشک را در چشمانم جاری کرد …زیبا بود و قابل تأمل .

    در ضمن،ممنون از حضورتان ! موفق و سربلند باشید..

  4. مجله الکترونیکی عقربه گقت:

    هفدهمین شماره مجله الکترونیکی عقربه منتشر شد

    عقربه در حوزه های شعر امروز، ترانه، نقد و نظر در حوزه ی شعر و داستان و
    مباحث تئوریک ادبیات، تآتر، هنرهای تجسمی،اندیشه و … منتظر دریافت
    آثار و نوشته های
    منتشر نشده ی دوستان
    شاعر و نویسنده و منتقد می باشد.
    در بخش اندیشه از مباحث تئوریک در حوزه های فلسفه،جامعه شناسی،روانشناسی
    و…. استقبال می شود و تاکیدی بر ارتباط این مطالب با ادبیات وجود ندارد
    http://www.aghrabe.com/
    ——————————————————————————————————————————————-
    فهرست مطالب شماره هفدهم :

    سخن سردبیر

    از سکوی سرخ تا اتاق نارنجی

    شعر آزاد

    عابد اسماعیلی

    حمیدرضا اکبری (شروه)

    سعید پویش

    رویا زرین

    علی رضا عباسی

    لیلا کردبچه

    شهین منصوری

    کاظم واعظ زاده

    هنرهای تجسمی

    عقربه در سپهر هنرهای تجسمی روجا رضایی

    گالری عقربه (نمایشگاه تصویرسازی حامد مشمولی کوتنایی)

    در حال فوران و ترک خوردن.(معرفی هنرمند معاصر : جنی ساویل) روجا رضایی

    نمایش

    دالانهای نمک (نمایشنامه) حسین زارعی

    تئاتر انتزاعی بهروز ملاح

    غزل

    کتاب ماه (دری به دریغا.سروده زنده یاد شایان حامدی”بخش کلاسیک”) سمیرا چراغپور

    و غزلهایی از

    حامد داراب

    فاطمه قائدی

    داستان

    قرص خواب بهاره ارشد ریاحی

    جنازه ای زیر کلمه زهرا میمندی پاریزی

    هیچ کس با هیچ کس قاسم نصیری

    ادبیات مهاجرت

    مهمان ماه :آزیتا قهرمان

    و شعرهایی از :

    مهناز بدیهیان

    محمدرضا بی گناه

    پویا عزیزی

    ترانه

    پویا آریانا

    ایمان جمشید پور

    سعید عبدی

    معرفی کتاب

    وقتی از دویدن صحبت می کنم در چه موردی صحبت می کنم هاروکی موراکامیترجمه : علی حاج قاسم

    پزشک نازنین نیل سایمون ترجمه : آهو خردمند

    شعرهای مشروطه سیامک برازجانی

    دستم ستاره دریایی ست سعید اسکندری

    شناسنامه موقت مجله الکترونیکی عقربه :
    سر دبیر : فراز بهزادی
    behzadi.faraz@gmail.com

    دبیر هنرهای تجسمی : روجا رضایی
    roja_rezaei@yahoo.com

    دبیر شعر آزاد : بها الدین مرشدی
    bahakave@gmail.com

    دبیر داستان:فرامرز دهگان
    faramazdehgan@gmail.com

    دبیر غزل :سمیرا چراغپور
    scheraghpoor@gmail.com

    دبیر اندیشه : هرملینا شاهی
    hermelina.shahi@gmail.com

    دبیر معرفی کتاب: سمیرا قطب
    samira.qotb@gmail.com

    مدیر اجرایی : محمد حیدری
    mohammad.heidari@inbox.com
    ارتباط با ما:
    aghrabe1@gmail.com
    …………….
    عقربـــــه
    √یک مجله فرهنگی-هنری است وبه هیچ وجه وارد مباحث مستقیم سیاسی نخواهد شد
    √ به صورت خصوصی اداره شده و وابسته به هیچ نهاد دولتی یا غیر دولتی نمی باشد
    √ از انتشار آثاری که قبلا در نشریات کاغذی یا الکترونیکی و یا به صورت
    کتاب منتشر شده اند،معذوراست(مگر در شرایط خاص)
    √ از تنوع و تکثر حمایت نموده و لزوما موید همه آرائ نویسندگان خود نیست
    —————————-
    + ضمنا عقربه، نظراتی که با حروف لاتین(به باصطلاح زبان فارسی) نوشته

    شده باشند را برای انتشار تایید نمی کند.
    —————————-
    بازنشر مطالب منتشر شده در عقربــــه، در سایر سایت‌های اینترنتی ممنوع
    است، مگر به صورت لینک به صفحه‌ی مربوط در عقربـــه و بدون انتشار اصل
    مطلب. بازنشر در رسانه‌های چاپی تنها با اجازه‌ی نویسنده مجاز است

  5. شهبازی گقت:

    درود بر استاد ارجمند
    داستان جالب و تکان دهنده ای بود.
    این شبها که اوایل ماه رجب است و تازه لیله الرغائب را پشت سر گذاشته ایم خوب است حدیثی در مورد این روزها بنویسم
    امام کاظم علیه السلام فرمود:

    رجب نهر فى الجنه اشد بیاضا من اللبن و احلى من العسل فمن صام یوما من رجب سقاه الله من ذلک النهر.

    رجب نام نهرى است در بهشت از شیر سفیدتر و از عسل شیرین‏تر هرکس یک روز از ماه رجب را روزه بگیرد خداوند از آن نهر به او مى‏نوشاند.

    (من لا یحضره الفقیه، ج ۲، ص ۵۶، ح ۲ _ وسائل الشیعه، ج ۷، ص ۳۵۰، ح ۳)
    سربلند باشید.

  6. میرشکاری گقت:

    ممنونم از داستانهای زیبا و آموزنده شما

  7. ماشااله توکلی گقت:

    باعرض سلام وادب محضر مبارک استاد ارجمند ودوست داشتنی خودم،قطع به یقین بسی بیشتر ازبسیار ازداستانها،جملات وکلمات قصار شما مستفاد می شود وهرکس به اندازه وسع عقل،درک وسوادش.به هرحال حقیربه اندازه ی خود ازاین توفیق بی نصیب نیستم.آرزوی عزت وسربلندی دارم برای آن استاد ارجمند ومتقی.به امید دیدار در آینده ای نزدیک.

  8. ماشااله توکلی گقت:

    باسلام مجدد.آدرس ایمیل ووبگاه یکی ازدوستان روفرستادم جهت ارسال دیدگاهم،بزودی مجدد ایمیل جدیدخود را ارسال خواهم کرد.

  9. سيد محمد امين فرهي گقت:

    سلام استاد مطالبتان هم مثل صحبت هایتان دلپزیر است و جذاب خداوند توفیق خدمت کردن را به والدین و مردم به ما عنایت کند .والدین ما که عمرشان به خاک بود خداوند افتخار خدمت به مردم و نوکری اهل بیت نسیب ما کند و برای شما توفیق روز افزون از خداوند دارم

  10. سیدمرتضی گقت:

    سلام براستاد عزیزودوست داشتنی .قبلا این داستان راشنیده بودم اما این بارداستان درداستان بسیارجالب وخواندنی بود این بارمرا به تفکری عمیق واداشت که به گفته زنده یادحسین پناهی :به بهشت نمی روم اگرمادرم انجانباشد .اکتفا کنم وبردستان پرمهرمادران بوسه زنم

  11. سیدمرتضی گقت:

    حکایت عجیبی است عهدوپیمان بشر همواره عزم برشکستن دارد.چه زیبااست وفای به عهدآن هم بانجیب ترین وصبورترین انسانها آری مادر،همان دی خودمانی.پس بایدتاآخرعمرحرمتشان رانگه داریم

  12. برگ بی برگی گقت:

    سلام
    چقدر متن زیبایی بود .. و ممنون از شما .
    ببخشید میدونید این حکایت مال کیه ؟

  13. برنجی.آموزگار دبستان معینی گقت:

    با عرض سلام و ادب خدمت استاد گرامی.مطلبتون خیلی جالب بود.به دختر گلم
    (الهه جان ) سلام برسونید.

  14. نصرالله شبانکاره گقت:

    سلام دوست عزیز:
    من با شما از طریق وبلاک مزیزی و بی برا آشنا شدم.
    خوشحالم. مطلب زیبای شما در ارتباط با داستان موسی را خواندم.و تحت تاثیر قرار گرفتم.آری بسیار زیبا و وزین روایت کرده بودید.توفقیق شما خواستارم.

دیدگاهتان را بیان کنید


Designed by : S.Parhizkary