راه ما

انسانم آرزوست دیدگاهتان را بیان کنید

      در این دنیای پر هیاهو، در میان این همه پیچ و گذرهای نافرجام، رویاهای بر باد رفته و آروزوهای برنیامده، سفرهای جانفرسا در دریاهای آشفته , کشتی های فرسوده و شکسته، در میان این همه اندوه، تنهایی، بی اعتمادی، نامهربانی و نا انسانی، در میان این همه درد، رنج و مرگ های مفاجات، دام های مخوف، کوره راه های زندگی و … در میان این همه، دریغ و دروغ که روح هر انسان آزاده ای را به شدت می آزارد،  راه کدام است و نشانه ها کجایند و چراغ ها در دستان کیست؟ بر این باورم که، در تکاپوی انسان شدن و درک حقیقت انسان،  راه هایی وجود دارد. یکی از این راه ها راه سکوت فعال است، سکوتی که سرشار از ناگفته است، اعتراف به عشق های نهان است و هزار ماجرای دل انگیز دیگر یک بار ذیگر فعالانه گوش فرا دهیم به ندای آسمانی « مارگوت بیگل» عمیقا گوش فرا دهیم به این نغمه های ملکوتی، به خصوص آن گاه که از حنجره های پر درد « شاملو» برمی آید تا ببینیم شکوه انسان را و درک کنیم زیبایی های جهان را و پاسخ گوییم به سوالت بی شمارمان: « دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من ٭٭٭ برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم ٭٭٭ گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند خود از آن عاریست زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد ٭٭٭ از بخت یاری ماست شاید، که آنچه که می خواهیم یا به دست نمی آید یا از دست می گریزد ٭٭٭ می خواهم آب شوم در گستره ی افق آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم ٭٭٭ حس می کنم و می دانم دست می سایم و می ترسم باور می کنم و امیدوارم که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد ٭٭٭ چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده کلمه ای مهر آمیز نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟ چند بار دامت را تهی یافتی؟ از پای منشین آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری … ٭٭٭ پس از سفر های بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم بادبان برچینم پارو وانهم سکان رها کنم به خلوت لنگرگاهت در آیم و در کنارت پهلو بگیرم آغوشت را بازیابم استواری امن زمین را زیر پای خویش… ٭٭٭ پنجه درافکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان! عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه… ٭٭٭ هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر این همه پیچ این همه گذر این همه چراغ این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم خودم هدفم و به تو! وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید ٭٭٭ جویای راه خویش باش از این سان که منم در تکاپوی انسان شدن در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را آزادی را خود را در میان راه می بالد و به بار می نشیند دوستی ای که توانمان می دهد تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری این است راه ما تو و من ٭٭٭ در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است داستانی ، راهی ، بی راهه ای طرح افکندن این راز راز من و راز تو ، راز زندگی پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است ٭٭٭ بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم اما در همه چیز رازی نیست گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت ٭٭٭ به تو نگاه می کنم و می دانم تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد آسوده خاطرت کند بگشایدت تا به درآیی من پا پس می کشم و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود ٭٭٭ پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه آواز می کنم فریاد می کشم که ترکم گفتند! چرا از خود نمی پرسم: کسی را دارم که احساسم را اندیشه و رویایم را زندگی ام را با او قسمت کنم؟ آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود ٭٭٭ بی اعتمادی دری است خودستایی چفت و بست غرور است و تهی دستی دیوار است و لولاست زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن از رخنه هایش تنفس می کنیم ٭٭٭ تو و من توان آن را یافتیم تا بر گشاییم تا خود را بگشاییم بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم خود را به تمامی بر آن می افکنم اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست راهی به جز اینم نیست! ٭٭٭ ازکسی نمی پرسند جه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید از عادات انسانیش نمی پرسند ، ازخویشتنش نمی پرسند زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی درآید تاب آرد بپذیرد وداع را درد مرگ را فروریختن را تا دیگربار بتواند که برخیزد ٭٭٭ گذشته می گذرد حال ،طماع است آینده هجوم می آورد بهتراست بگویمت برگذشته چیره شو حال را داوری کن وآینده را بیاغاز ٭٭٭ وقتی که مرگ ما را برباید – تو را و مرا- نباید که درپایان راهمان علامت سوالی برجای بماند تنها نقطه ای ساده همین وبس چرا که ما درحیات کوتاه خویش فرصت های بی شماری داریم تا دریابیمشان سکوت سرشار از ناگفته هاست»

۵ پاسخ به “راه ما”

  1. پاییز رحیمی گقت:

    درود براستاد معرفت و معنویت و شعر و شعور و شور!

    چقدر خوشحال شدم از حضور مهربانتان در خانه ی محقرخویش و چقدر خوشحال تر که نوید داه بودید بعد از این بیشتر خواهید بود. برای من این خانه درست مثل نشستن پای درس شماست . درس اخلاق و انسانیت. مثل همین مطلب بسیاااااااااار زیبا.
    تندرست و شاد باشید و شاگردانی چون مارا هم دریابید.

  2. عباس عاشوری نژاد گقت:

    سلام و درود بر پاییز بزرگ، پاییزی که با حضورش، بی ملاحظه، حقیقت زندگی انسان را که در اعماقش زردی است به تماشا می گذارد. زرد، حقیقت زندگی انسان است. ای زرد روی عاشق تعبیر کن قضا را.

  3. احمد احمد زاده گقت:

    دلتنگی آدمی را ترانه ای می خواند . دلتنگ استاد عزیزم استاد عباس عاشوری نژاد هستم .

  4. عباس عاشوری نژاد گقت:

    یگانه هستید و عزیز، جناب احمدزاده. شاد باشید.

  5. مهدی بهداد گقت:

    دوباره غربت وآن ماجرای دلتنگی
    ومن که گم شده ام لابلای دلتنگی

    هزاروسیصدوچندسال…بایدمن
    تورابه شانه برم پابه پای دلتنگی

    ازاین هوای مه آلودشهردلگیرم
    وجارمی زنمت باصدای دلتنگی

    شکسته شاخه ی صبرم بیاتماشا کن

    نشسته کنج دلم آشنای دلتنگی

    تمام هستی خودرازدست خواهم داد
    به دادمن نرسدگرخدای دلتنگی

    اگرچه دفترشعرم همیشه دلتنگ است
    به عالمی ندهم این صفای دلتنگی

دیدگاهتان را بیان کنید


Designed by : S.Parhizkary