جوانمرد کجایی؟

اخبار دیدگاهتان را بیان کنید

(تقدیم به دوستانِ جوانمردم: دکتر رضا معتمد و دکتر محمد رضا بحرانی)

       نمی دانم که این روزگار، چگونه رقم خورده است که اغلبِ ما آدمیان، هر روز،  بیشتر از دیروز، در بازی زندگی، از خویش می بازیم و عجب این که، این باختن را پیروزی به حساب می آریم و در حضور دیگران به خود می نازیم و آن را جشن می گیریم. در جشنی این چنین مضحک، گاه، با صدای بلند فریاد بر می آوریم که اینک ماییم، قهرمانِ جهان، چون در متن و فتحِ جهانیم و تمدن و پیشرفت و ثروت و قدرت و خانه های آنچنانی و ماشین های این چنینی و سفرهای اروپایی  و کافی شاپ های مدرن و هتل های چندستاره و انواع لباس های مارک از آنِ ماست و بر سرِ خویش و خویشان و دیگران، آشکارا،  کلاه هایی می گذاریم آنچنان گشاد،  که چشم و گوش هایمان را نیز  می پوشاند تا دیگر نبینیم و نشنویم واقعیت و حقیقت خود را و زندگی را. و چون شباهنگام فرا رسد و اگر وجدانی در کار باشد که هست، از عذابش، در رنج می شویم و آن گاه، حماقت خویش را عزا می گیریم و در گوشه ی تنهاییِ خویش، چون ماری زخمی، در خود می پیچیم و می نالیم و از جان و آبروی نداشته مان،  باز هم می کاهیم و شبی هزار بار آرزوی مرگ می کنیم، چونان اژدهاک. اغلبِ ما، امروزه،  از ترسایانِ قرون وسطی هم، ترسوتر شده ایم و دل و جرات اعتراف هم که نداریم و مراد و مرشدی هم، نمی شناسیم تا شاید،  اقبالی یابیم و کوره راهی برای خویش بگشاییم. اغلبِ ما، در گذشته، مردمانی جوانمرد بودیم، به نان و نمکِ هم،  قسم می خوردیم، حاشا،  که به ذهنمان خطور می کرد که نمکدان هم را بشکنیم، با حلقه ی جوانمردی زندگی می کردیم یعنی اهل بخشش بودیم، گذشت می کردیم، ساده و قانع بودیم، دل هایمان آیینه بود. اگر سواد، داشتیم، افاده ای نداشتیم، اگر سواد نداشتیم، سرشکستگی هم نداشتیم چون مروت داشتیم. بزرگ و کوچکی را بلد بودیم و مرید و مرادی را تجربه کرده بودیم و آیین مهرورزی را در زندگی، به جا، می آوردیم.  به این دلایلِ ساده ی بزرگ، از درون شاد بودیم و شادی هایمان را با هم قسمت می کردیم، بنابراین می توانستیم از تَه دل بخندیم و دوستانمان را شادمانه، ببوسیم و اکسیژن زندگی را در اعماقِ وجودمان جاری کنیم. اگر انواع  سازه ها و نُت ها و موسیقی های کلاسیک و مدرن و با کلام و بی کلام را، بلد نبودیم ولی  سرود جوانمردی را بلد بودیم و آن را، هر روز به آوازی بلند، از بَر می خواندیم از خانه و خانقاه تا مسجد و مدرسه و هر کوی و کوچه. سرود جوانمردی می خواندیم  و سلوکِ جوانمردان را هر روز می دیدیم از خانه  تا گرمابه. به راستی چه شکوهمند بود سرود و سلوک جوانمردان:

«جوانمردا !

چندان که توانی از مال و جاه و از قلم و زبان ،

از هیچ کس دریغ مدار ؛

که وقت آید که خواهی خیری کنی و نتوانی.» “عین القضات همدانی”

زمین و زمان را می گردم در جست و جوی جوانمرد. می گردم و می روم ، آن قدر، تا به عیاران می رسم ؛ نه به این عیار که معنایش چابک و چالاک است ؛ به آن “ایار” می رسم که نامش از یار می آید و مرامش از یاری . آن ایار که به نور و به نار سوگند می خورد و به مهر و به ماه . آن ایار برخاسته از آیین مهر است و میترا .

شگفتا که این جوانمرد تا کجا دور رفته است. جوانمرد در هر کجا و هر زمان  نامی داشته است . “سربداران” و “اخیان” و “لوتیان” همه جوانمرد بودند و چه بسا جوانمردانی که گمنام ماندند. هیچ کس به یاد نمی آورد آن نانوای اهل «بلخ» را ، که خمیر محبت را در دستان خود وَرز می داد و در تنور سینه، نانِ عشق می پخت. ببین… این جا دری کوتاه دارد. باید خم شوی و وارد شوی ؛ باید خاک را ببوسی که این نشان فروتنی است و پیش شرط جوانمردی. این جا قدمگاه فروتن ترین پهلوانان است ؛ نشانِ “پوریای ولی” .

این جا باید از “نوچگی ” به “نوخاستگی” برسی و از “نوخاستگی” به “پهلوانی” و از “پهلوانی” به “کهنه سواری” که هر یک مرتبه ای است از جوانمردی و هر کدام آدابی دارد و رسمی و رنجی …

نام او را نخواهم برد، نام آن راهزنی را که در کوهستان های میان «مرو» و «باوَرد» شبی، خواست کاروانی را تاراج کند. کسی از کاروانیان قرآن می خواند . کلامِ خدا در دلش اثر کرد ؛ راهزنی را ترک گفت و تصوف پیشه کرد .

اما به هر صورت، جوانمردی ختم است بر «مولا» و دیگران همه بر سفره او نشسته اند و از نان و نمک او بود که جهان طعمِ جوانمردی را فهمید.

و اما جوانمردی که چهل روایت از او خوانده شد ، هیچ کدام از این ها نیست ؛ هزار و اندی سال پیش عارفی که «سلطان العارفین» لقب داشت ، “بایزید بسطامی” بر سرِ تپه ای ایستاد و حضوری را سرخوشانه بویید . یارانش گفتند : ای شیخ ! اینجا فقط خاک است و خاشاک . تو چه چیز را می بویی و بوی چه چیز را می شنوی که این همه خوش است ؟! «بایزید» گفت : من بویِ مردی را از این دِه می شنوم که از پس ما خواهد آمد و به درجه، از ما بیش است و صد سال بعد «ابوالحسن» از روستای «خرقان» بَرآمد . “ابوالحسن خرقانی”، همان که «عطار» او را بَحر اندوه و راسخ تر از کوه و آفتاب الهی و آسمان نامتناهی خوانده است و «مولانا» نیز داستانش را در مثنوی خود آورده است…

زندگی اش به افسانه آغشته است و تا مرز اسطوره پیش رفته است و چه بسیار کرامت ها  که از او گفته اند : این که بر شیری سوار می شد و این که ماری کمندش بود و بیل بر خاک می زد و زَر بیرون می آورد و …

چه حقیقت باشد این ها و چه مجاز ، چه بها دارد؟ کرامت، زیستن او بود و شیوه اندیشیدن و رویارویی اش با جهان و مردم و خداوند.

ساده مردی بود اهل کشت و کار و مزرعه اما اهل کتاب و اهل فضل و اهالی دانش، بسیار به دیدارش می رفتند و بسیار می آموختند. از «ناصر خسرو» و «بوعلی سینا» و «ابوسعید ابوالخیر» گرفته تا سلطان «محمود غزنوی»، سلطانِ «غزنین».

از شیخ خراقانی و مرامش ، از گفته ها و راه و رسمش حکایت های بسیار آمده و این چهل روایت که گذشت ، چهل واگویه بود از آن چه درباره شیخ آمده است ، در “نورالعلوم” و در “تذکره الاولیا”.

چهل روایت از جوانمردی که جوانمرد نام دیگر اوست ، نام دیگر شیخ ابوالحسن خرقانی.»

—————————————————-

پی نوشت:

 نظرآهاری،عرفان(۱۳۸۹): جوانمرد نام دیگر تو، تهران:انتشارات صابرین، صص۶ – ۱۷٫

۹ پاسخ به “جوانمرد کجایی؟”

  1. پاییز رحیمی گقت:

    درود براستاد عاشوری نژاد عزیز و مهربان که خودش برآیین جوانمردان است و پیشه اش راستی و درستی و ما در این چندسال اردتمندی از ایشان و خانواده اش جز اینها ندیده ایم.

    تلنگرهای بسیار خوب شما دراین صفحه و خانه به تنهایی چندین واحد درس انسانیت است.
    زنده باشید الهیییییییییییییییییییی

  2. شهین ده بزرگی گقت:

    درود بیکران بر شما جناب آشوری بزرگوار.
    بسی جای تاسف دارد که عده ی کثیری از آدمها هویت اصلی خویش را فراموش کرده اند و غرق در مادیات، فخر فروشی و فظل فروشی شده اند. در جامعه کنونی ما اکثرآ مدرک گرا شده اند و ملاک برتری خود را مدرک می دانند. گفته های من کلی است و شخص خاصی را مد نظر ندارم. کسب علم و دانش و همچنین رسیدن به مدارج برتر فی نفسه نیک و پسندیده است اما به شرطی که فرد دچار غرور کاذب نشود و در اوهامات خود غرق نشود. شخص خودپسند به زمین و زمان فخر می فروشد. عده ای هم آیین جوانمردی را زیر پا می گذارند و به آوای نفس سرکش خویش گوش می سپارند. شاید بتوان گفت یکه تاز عالم ناجوانمردی می شوند و در این راستا چه جنایتهایی که مرتکب نمی شوند. ای کاش ما انسانها که لقب اشرف مخلوقات را با خود یدک می کشیم آیین جوانمردی و انسانیت را پیشینیان بیاموزیم.

    کوتاه نوشته ای در مورد شیخ ابوالحسن خرقانی است: « بوالحسن را هرگز مرید نبود زیرا که مدعی نبود. وی گوید: الله وبس! ». معروف ترین سخن شیخ ابو الحسن خرقانی این سخن اوست که می گویند بر سرِ درِ خانقاهش نوشته بود:

    « هرکه بدین خانقاه درآید نانش دهید واز ایمنانش مپرسید که آن که بر درگاه حق به جان ارزد، درسرای بوالحسن نان ازو دریغ نیست »
    مانا باشید.

  3. پاییز رحیمی گقت:

    دوباره درود

    مهربانی حضور شما و نقد و نظرتان را درفصل سوم ارج می نهم.

    پیشاپیش سپاس فراوان[گل]

  4. مریم صابری گقت:

    درود فراوان بر استاد عزیزمان که خود سر لوحه ی همه ی جوانمردی ها هستند.

  5. سعیدگودرزی گقت:

    درود بر استاد فهیم و فخیم دانشگاهی دکتر عباس عاشوری نژاد

    یادداشت پرمایه تان را مطالعه کردم و بهره ها بردم . حبه یقین حدیث دل ما بود.سپاس
    در انتظار دیدارتان…
    شاگرد و ارادتمند همیشگی تان سعید گودرزی

  6. زینت رحیمی گقت:

    درود
    با احترام دعوتید به خواندن و نقد یک شعر سپید

  7. سید حسام مزارعی گقت:

    درود بر استاد ارجمند
    چند باری تماس تلفنی گرفتم ، پاسخی نگرفتم.
    به تاریخ بیست و هشتم اسفندماه ۹۲، همایش ” سی و پنجمین سال تاسیس دبیرستان امیرکبیر ” شهر وحدتیه را پیش رو داریم . حضور گرم جنابعالی زینت بخش محفل ماست . خوشحال می شوم از طریق ش همراه ، وبلاگ ، و یا ایمیل اطلاع رسانی بفرمایید . با تشکر

  8. محمدمهدی خلیجی گقت:

    درود و هزاران درود
    سلام بر استاد گرانقدر
    تا کنون با شما یک جلسه بیشتر کلاس نداشته ام ولی در همین یک جلسه هم گرمای محبت شما را روی شانه هایم حس کردم ای جوانمرد…

  9. فرزانه داربند گقت:

    با سلام و احترام

    در مقام فتوت کم از درخت مباش که سنگ می خورد و بار بر زمین ریزد…

دیدگاهتان را بیان کنید


Designed by : S.Parhizkary