ماندلا نمرده است چون مردی در کنار دریا برایش گریسته است

اخبار دیدگاهتان را بیان کنید

   در یک روزِ بسیار رویایی، یعنی ابری و بارانی، در کنار ساحلِ زیبای خلیج فارس، در شهر آفتاب و عاطفه: بوشهر ، سرشار از شادمانی درونی بودم که خبر مرگ نلسون ماندلا* را از طریق پیامک، دریافت کردم. این خبر کافی بود تا آن لحظه های شادمانه به لحظه هایی جانکاه مبدل شود، بغض گلویم را گرفت و بی درنگ، در سکوتی سنگین به شدت گریستم. بعد از مدتی، آرام گرفتم، در آرامشی و سکوتی بسیار سنگین، پس از طوفانی بی ملاحظه، با خود گفتم: تو مگر چه نسبتی با آن آفریقایی داشتی؟ نَه نسبت فامیلی و نَه نسبت ملی و دینی؟ دیگری در درون من ندا داد: که تو، گاهی وقت ها برای شاخه های شکسته ی درختان هم گریسته ای. و من به خاطر آوردم که آری، بسیاری وقت ها هم برای حیوانات مجروح یا گرسنه، گریسته ام و برای بسیاری از شهرهای ویران و روستاهای متروک و نخل های سوخته در ریگزاران و ماهی های مرده در ساحل و چشمه های خشک و جاده های بی رهرو و …  تا چه رسد به گریستن بر سرگذشت و سرنوشت های غمناکِ همنوعانم. از احساساتم که کمی فاصله گرفتم، عقلانیت، مجالی یافت و یادآوری کرد که تو، در دوران جوانی ات درباره ی ماندلا و خاطراتِ او بسیار خوانده بودی و برایش احترام فراوان قایل بودی. بنابراین حالا، ماندلا، بخشی از هویت تاریخیِ تو شده است و باید در فقدان بخشی از هویت تاریخی ات، گریه کنی و این گریه ها می تواند تو را تسلی دهد و اگر شایسته باشی همچنین تو را یاری دهد تا با بازخوانی زندگی و مرگِ ماندلا، رازهای جاودانگی او و در حقیقت، رازِ گریه هایت را دریابی. حتا می تواند به تو کمک کند تا ماندلا را از تاریخ زندگی ات به اسطوره هایت ببرد یعنی زمان و مکان را درنوردد و در هویتِ اسطوره ایت جاودانه سازد.

این گفت وگوهای تنهایی ، آن روز ادامه یافت و من در تمام این اوقات، با دریغ ودرد، پیوسته، به روح و روان مردی، درود می فرستادم که هرگز او را ندیده بودم، نه با من نسبت فامیلی داشت نه نسبت ملی یا دینی؟ به روح و روان مردی درود می فرستادم که نه هم سن و سال من بود و نه همجنس و همزبانم، نه رنگ پوستمان مثل هم بود و نه شکل و قیافه ی ما. این گفت و گوها ، مرا به این جا هم کشاند، که چه بسیار آدمیان همجنس و همخون و همرنگ و همکار و همشهری و هم دین و هم میهنی من از کنار من به راحتی گذشتند و جان را به جان آفرین تسلیم کردند و بر هویت تاریخی من اثر نکردند و مصیبت بارتر، این که، با مرگ بسیاری از آنان، دیگران، شادی هم کردند و من اگر چه بسیار کوشیدم تا نبینم و نشنوم حقارت انسان را ولی متاسفانه، با گوش های خود سرودِ شادمانه ی آنان را شنیدم که همراه با رقصی از درون و گاه بیرون، زیر لب و گاه با پژواکی بلند می خواندند: دمی آب خوردن پس از بدسگال / به از عمر هفتاد و هشتاد سال. ماندلا، تو اینک نمرده ای چون، مردی کوچک، در یک روزِ بسیار رویایی، یعنی ابری و بارانی، در کنار ساحل زیبای خلیج فارس، در شهر آفتاب و عاطفه: بوشهر، در غم حضور تو در این دنیا به شدت گریسته است و برای آرامش روحت دعا کرده است. باز هم، به احترام فقدانِ آن  اَبر مردِ سیاه، می خوانیم رازی دیگر از رمزهای جاودانگی او:

«کریستو براند» زندانبان سابق نلسون ماندلا رهبر آفریقای جنوبی با خانواده ماندلا اظهار همدردی می کند و می گوید: وقتی خبر وفات ماندلا به من رسید، بی نهایت غمگین و افسرده شدم. اما من فکر می کنم که او در زندگی موفق بود، چون کاری را که می خواست، انجام داد و در رسیدن به هدف خود موفق شد. من آرزویم این بود که او با آرامش از این دنیا رحلت کند و اکنون با خانواده او عمیقا ابراز همدردی می کنم.

براند در سال های آخر زندان نلسون ماندلا در جزیره «روبن»، همیشه همراه وی بود. او مانند میلیون ها انسان در سراسر جهان از مرگ ماندلا متاثر و غمگین شد. یک زندانی سیاسی سیاهپوست و زندانبانی سفید پوست توانستند دوستی و رفاقتی پایدار، اما غیر معمول در آن زمان را آغاز کنند و این دوستی غیر عادی تا آخر عمرِ ماندلا ادامه یافت. با وجود آن که دوستی و رفاقت بین سیاهپوستان و سفیدپوستان در آن زمان نادر بود.

آخرین باری که این دو با هم ملاقات کردند دو سال پیش بود. براند که الان دهه پنجاهِ عمر خود را می گذراند، عصر روز یکشنبه، همسر، پسر و نوه اش را برداشت و برای دیدار ماندلا به شهر «کیپ» رفت. این دیدار تقریبا ۳ ساعت طول کشید. آن ها از گذشته خود سخن گفتند. براند می گوید: ماندلا می خواست نوه ام را که قدری خجالتی بود در آغوش بگیرد. در آن لحظه حس کردم که ماندلا حتی در آخرین لحظات عمر تلاش می کند دل کودکی را نیز به دست آورد.

براند در سال ۱۹۷۸ زمانی که ماندلا ۶۰ سال داشت کار خود را در زندان جزیره روبن آغاز کرد. ماندلا ۱۸ سال از ۲۷ سال محکومیت خود را در جزیره روبن گذراند. براند به تدریج متوجه شد، بر خلاف آنچه که در باره ماندلا شنیده بود، تحت تاثیر وی قرار گرفته و آنها با هم دوست شدند. دوستی این دو تا حدی پیش رفت که براند نان، غذا و حتی شامپوی مورد علاقه ماندلا را به صورت قاچاقی برای او در زندان می برد. این زندانبان یکبار، نوه دختری ماندلا را نیز مخفیانه به نزد ماندلا در زندان آورد تا او را ببیند و بغل کند.

طی دوستی شان ماندلا براند را به ادامه تحصیل تشویق کرد و همیشه جویای حال این زندانبان و خانواده اش بود. سال ها بعد وقتی که ماندلا رئیس جمهور بود، و براند کارمند ساده ای، ماندلا از وی تجلیل کرد. یک روز که هیات نویسندگان قانون اساسی در پارلمان آفریقای جنوبی در حال بحث و تنظیم آن بودند با هلی کوپتر به پارلمان آمد. وارد اتاقی شد که حضار در حال بحث، نوشتن و تنظیم قانون اساسی جدید کشور بودند. ماندلا در داخل این سالن با همه دست داد، وقتی چشمش به براند افتاد که در حال توزیع اوراق بین حضار بود، بلافاصله با صدای بلند گفت: آیا می دانید این شخص کیست؟ خودش جواب داد: این شخص نگهبان صادق و زندانبان قدیمی و دوست کنونی من است. براند می گوید: در آن لحظه من خیلی احساس فخر کردم و در عین حال خجالت کشیدم. بعد از مدتی هیئت پارلمانی حاضر در سالن، برای گرفتن عکس دسته جمعی با ماندلا به بیرون ساختمان رفتند، ماندلا اصرار کرد که من هم در تصویر دسته جمعی با آنها باشم . وقتی من قبول کردم به من گفت: نه…نه…تو باید پهلوی من بایستی…ما دو تا به همدیگر وابسته هستیم.

براند در حال حاضر دوباره در زندان جزیره روبن مشغول به کار است، اما این بار نه به عنوان زندانبان، بلکه به عنوان راهنما برای توریست هایی که از این زندان قدیمی و مشهور بازدید می کنند. براند می گوید یکبار به شوخی به ماندلا گفتم: شما باید در جزیره روبن دفن شوید. وی بسیار خندید و پرسید چرا؟ می خواهید یک جاذبه توریستی باشم؟ می دانم با این پیشنهادت می خواهی پول در آوری، اما من تصمیم گرفته ام که در قونو دفن شوم. ماندلا همیشه روحیه ای شاد و سرزنده داشت.»**

*«نِلسون رولیهلاهلا ماندِلا / Nelson Rolihlahla Mandela» (زاده ۲۶ تیر ۱۲۹۷ برابر با ۱۸ ژوئیه ۱۹۱۸ – درگذشته در ۱۴ آذر ۱۳۹۲ برابر با ۵ دسامبر ۲۰۱۳) نخستین رئیس جمهور آفریقای جنوبی است که در انتخابات دموکراتیک عمومی برگزیده شد.

**آفتاب یزد، ۱۷ آذر۱۳۹۲ .

۴ پاسخ به “ماندلا نمرده است چون مردی در کنار دریا برایش گریسته است”

  1. سید حسام مزارعی گقت:

    درود و سلام به وجود نازنین معلم ، گوهر گرانقدر و در گرانبهای قله های ایثار و استقامت .

    در این شب آرزوها ،برایت آرزومندم :

    دل دریاییت لبریز از آرامش و استواری همچو کوه در برابر حوادث روزگار .

  2. حسین امیری گقت:

    ۱٫حضور همیشگی “یار مهربان” در زندگی ام را مدیون استاد درس های تاریخ اسلام و ریشه های انقلاب، آقای عباس عاشوری نژاد هستم.آری،هم او که چنان شیوا و شوق انگیز به توصیف و تحلیل یک کتاب می پرداخت که مرا،شاگردش را سرشار از اشتیاق دیدار آن یار مهربان می کرد تا بی هیچ درنگی به دیدارش بشتابم..و این گونه بود که در بهار فصلی در سال ۷۹ دو کتاب جامعه شناسی نخبه کشی و جامعه شناسی خودکامگی،دو همدم و همراه من شدند تا زندگی من نیز بهاری از جنس آگاهی و بیداری داشته باشد.
    ۲٫مهمترین مشخصه ی جامعه ی مدنی،حاکمیت قدرت فکری است کما این که در جامعه ی بدوی،حاکمیت از آن قدرت فیزیکی است و همین تفاوت،خود سر منشاء فضایل یکی و رذایل دیگری است…بودا در کتاب ودا می گوید:پیامبر نشانه ی نقص خداست؟کدامیک از شما با او همراهید و کدام مخالف؟دلایل خویش را بگویید…خودکامه می تواند صالح باشد؟اگر امام زمان ظهور کند در قامت یک خودکامه خواهد بود یا این که دموکراتی است که با خودکامگی می ستیزد؟..این نمونه بحث هایی بودند که استاد عاشوری نژاد در کلاس هایش مطرح می کرد تا پرسیدن و اندیشیدن و پاسخ دادن و پاسخ شنیدن و قانع نشدن و عمیق شدن و در یک کلام پرسشگری،برخورد اندیشه ها و تساهل را به دانشجویانش بیاموزاند.
    ۳٫در سال ۸۸ نامه ای برای استاد نوشتم که قصد داشتم به همراه کتاب های “پرسیدن مهمتر از پاسخ دادن است، عقل و بحث،اشاراتی در تفکر نقادانه و نشانه های روشنفکران” تقدیمش کنم که هنوز….
    ۴٫دکتر شریعتی در علی تنهاست می گوید:انسان به میزانی که به مرحله انسان بودن نزدیک‌تر می شود، احساس تنهایی بیشتری می‌کند.‬می‌بینیم اشخاصی که عمیق‌ترند، اشخاصی که دارای روح برجسته‌تر و ممتازتر هستند، از آنچه که توده مردم هوس روزمرّه‌شان است و لذت عمومی‌شان،‬ ‫بیشتر رنج می برند، و یا می بینیم کسانی را، که به میزانی که روح در آنها اوج می گیرد و اندیشه متعالی پیدا می کنند، از جامعه و زمان فاصله می‌گیرند‬ ‫و در زمان تنها می مانند.
    یکی از عواملی که انسان را در جامعه‌اش تنها می گذارد، بیگانه بودن اوست با آنچه که مردم همه می شناسند، تشنه ماندن اوست در کنارِ جویبارهائی ‫که مردم از آن می‌آشامند و لذت می برند. گرسنه ماندن اوست بر سرِ سفره‌ای که همه خوب می خورند و سیر می شوند. روح به میزانی که تکامل می یابد‬ ‫و به آن انسان متعالی‌ای که قرآن از آن به نامِ قصه آدم یاد می کند، می رسد، تنهاتر می شود.‬دردِ انسان، دردِ انسان مُتعالی، تنهایی و عشق است.
    ۵٫بدون تردید استاد عباس عاشوری نژاد یکی از همان انسان های تنهاست که در مرگ ماندلا در کنار دریا گریسته است..

  3. هادی گقت:

    زیبا بود اول از سرخط نوشنه تان خوب خندیدم ولی متنو که خودندم زیبا بود خیلی زیبا بود

  4. پاییز رحیمی گقت:

    درود بر تو و انبوه مهربانی تو!
    چقدر از دیدن این صفحه و نوشته های شما همیشه خوشحالم.
    زنده و شاد باشید
    بسیار بهره بردم استاد عزیزم

دیدگاهتان را بیان کنید


Designed by : S.Parhizkary