بلقیس

انسانم آرزوست دیدگاهتان را بیان کنید

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

       باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

این قطعه شعری از سوگ سرود «نزار قبانی» شاعر بلند آوازه عرب است که در فقدان بانویش، دلبرش، رعناترین نخل عراق، کوی طلایی رنگ بابل، رساترین واژه کتاب عشق، گنج افسانه ای اش،  نیزه بلند عراقی اش، بیشه خیزرانش، بشکوه ترین شاهزن، زنش: آن نماد سربلندی روزگار سومری سروده است. بانویی که در انفجار سفارت عراق در بیروت منفجر شد و شاعر را به تألمات روحی کشانید و زبان خشم او را تیزتر کرد. از این حادثه به بعد، شاعر، حکومت های عرب را با شدت بیشتری به باد تند انتقاد گرفت.

و اما سابقه این سروگ سرود: در سال ۱۹۷۵ م جنگ داخلی لبنان آغاز شد و عروس شهرهای خاورمیانه به میدانی برای نبرد و برادرکشی مبدل گردید و شاعر متأثر از این واقعه، غم های شاعرانه خود را افزون بر گذشته در هجو اعراب و اندوه فلسطین و خونریزی لبنان پیوسته می سرود. جنگ لبنان سال ها، طول کشید و مردم بسیاری کشته، زخمی و آواره شدند. قبانی به سرودن شعر ادامه داد، شعرهایی که در آن منِ خود پسندِ شاعر بر یار و دیار چیره می شود. «شاعر خودپرست» یکی دیگر از القابی است که منتقدان به وی می دهند. او قبلاً مفتخر بود به شاعر زن و شراب.

یادداشت های محرمانه عاظق قرمطی، با تو وصلت کرده ام ای آزادی، جمهوری در اتوبوس، آیه شیهه اندوه مرا می شنوی؟، تریولوژی کودکان سنگ انداز، شعر چراغی سبز است و اندکی نثر نام برخی از کتاب های این شاعر شهیر است.

قبانی با به درازا کشیدن جنگ لبنان و ناامن شدن این کشور بار سفر را بربست و به لندن و ژنو رفت و چند سال در آنجا گذراند. با پایان جنگ به بیروت بازگشت و انتشارات خود را بار دیگر راه انداخت و کتاب های متعدد خود را به چاپ های چندم رساند.

این شاعر اسطوره ای، اینک با تمام خصوصیات مثبت و منفی خود در گذشته است و با هفت هزار سالگان همسفر است. شکی نیست که او یکی از تأثیرگذارترین شاعران بر شعر عرب است و بالاخره اینکه با مرگ نزار قبانی در سن ۵۰ سالگی در فروردین ۱۳۷۷ ش در لندن، ساحت شعر و ادبیات عرب، یکی از طلایه داران سترگ خویش را از دست داد.

با وجود اینکه شعرهای او به سختی تن به ترجمه می دهند، مجموعه ارزشمند بلقیس و عاشقانه های دیگر با ترجمه موسی بیدج اثری کم نظیر است و اینک با هم می خوانیم: بلقیس از این مجموعه

سپاستان می گویم،

سپاستان می گویم،

دلبرم از پای درآمد.

اینک می توانید

بر مزار این شهید

                   جامی بنوشید.

بلقیس

زیباترین شاه بانوی تاریخ بابِل بود

بلقیس

رعناترین نخل عراق.

وقتی راه می رفت

طاووس ها همراه او

و آهوان در پی.

بلقیس!

تو درد منی

و درد شعر

ـ وقتی که انگشتان بر تنش دست می کشند ـ

پس از گیسوان تو، آیا

                     سنبله ها قد می کشند؟

ای نینوای سبز

کولیِ طلایی رنگ من

ای که موج های دجله

بهاران

زیباترین خلخال ها را ارمغان تو می کرد.

بلقیس!

تو را از پا درآوردند.

این کدام امت عرب است

که صدای قناری را از پا می اندازد؟

اینجا

قبیله را، قبیله می خورد.

روباه را، روباه می کُشد

و عنکبوت را، عنکبوت.

ماه من!

به چشمان تو سوگند

ـ که میلیون ها ستاره اش، پناه می گیرند.

من عرب را رسوا خواهم کرد

آیا،

دلاوری ها، دروغی عربیست

یا تاریخ هم ـ چون ما ـ

                        دروغ می گوید؟

بلقیس!

غایب مباش

که خورشید

               ـ پس از تو ـ

سواحل را روشنا نمی بخشد.

بلقیس!

در فنجان قهوه ی ما

مرگ نهفته است

در کلید خانه ی ما

در گل های باغچه ی ما

در کاغذ روزنامه ها

و در حروف الفبا.

اینک ما ـ بلقیس ـ

دیگر بار به جاهلیت رفته ایم.

به روزگار وحشیگری

اینک ما

دیگر بار

به روزگار بربرها برگشته ایم

که سرودن

کوچی است میان ترکش ها

و کشتن پروانه ها

                   آرمان ماست.

بلقیس!

ای شهید، ای شعر، ای پاکیزه و ای ناب

سبا، ملکه ی خویش را می جوید

سلام این مردم را پاسخ گوی

ای بشکوه ترین شاهزن

ای زن

ای نماد سربلندی های روزگار سومری

بلقیس!

ای زیباترین گنجشک

ای گران ترین شمایلم

تو آن دانه ی اشکی

که بر گونه ی مجدلیه آویخت.

بگو به من

وقتی تو را

از کرانه ی اعظمیه کندم

بر تو ستم کردم؟

بلقیس

          رساترین واژه ی کتاب عشق

و پیوندی خجسته بود

                      از مرمر و ابریشم

و بنفشه های میان چشمانش

                             آسوده می خفتند.

بلقیس!

عطرِ یاد من

مزارِ همسفر با ابر

در بیروت

پس از کشتن سخن

                   از پایت در آوردند.

                                      ـ چون آهوان دیگر ـ

بلقیس!

این سخن مرثیه نیست.

عرب را

          دست مریزاد!

بلقیس!

دلتنگیم

دلتنگیم

دلتنگیم.

خانه ی کوچک ما

شاهزاده ی خوشبوی خویش را می جوید.

بلقیس!

تا مرز استخوان شکسته ایم

کودکان ما

فاجعه را نمی دانند

من هم نمی دانم.

چه بگویم؟

آیا چند لحظه ی دیگر

می نوازی بر کوبه ی در؟

و پالتویت را می آمیزی

خندان می آیی؟

سرسبز و درخشان

                   چون گل باغچه ها؟

بلقیس!

پیچک سبز تو، گریان است

و سیمایت

هنوز میان پرده ها و آینه در نوسان.

بلقیس!

وقت چای عطرآگین عصرانه است.

ـ این چای اصیل چون باده ـ

دیگر، چه کس

استکان ها را میان ما می گرداند؟

چه کسی

فران را به خانه ی ما می آورد؟

بلقیس!

اندوه از پایم می اندازد.

و بیروت

ـ که تو را کشته است ـ

عمق جنایت را نمی داند.

بیروت

ـ که دلباخته ی تو بود ـ

نمی داند دلبر خویش را

با دست خود کشته است

و ماه را

خاموش کرده است.

* * *

بلقیس!

ای گنج افسانه ای ام،

نیزه ی بلند عراقی ام!

بیشه ی خیزران!

ای که از سربلندی، ستار ها را به ستیز می خواندی

این همه شادابی را

                   از کجا می آوردی؟

بلقیس؟

ای دوست

ای نرم چون بابونه.

بیروت

برای من تنگ است.

دریا

       تنگ

           همه جا

                    تنگ.

بلقیس!

خاطره ها

          دشنه ام می زنند.

دقیقه ها

ثانیه ها

           تازیانه ام.

هر سنجاق کوچکی

                   داستانی دارد

و هر گلوبندی.

گیره های گیسوی طلا گونت

مرا ـ چون همیشه ـ

با باران مهربانی

                 سرشار می سازند.

صدای زیبایت

بر پرده ها و صندلی ها و ظرف ها

      شکفته است.

تو،

از آینه ها

          بیرون می آیی

از انگشتری ها

از شعرها

از شمع ها

از جام ها

و از باده ی ارغوانی.

بلقیس!

کاش می دانستی!

همه جای خانه مان درد می کند

در هر گوشه اش

                   تو گنجشکی در پروازی.

و شانه ها حتی،

به یاد گذشته ها

اشک در چشمانشان حلقه می بندد.

مگر شانه هم دلتنگ می شود؟!

بلقیس!

دشوار است که از خون خویش هجرت کنم

من که میان زبانه ی آتش و دود

                                  در محاصره ام.

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

                   باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

من

دیگر تاریخ نمی خوانم

انگشتانم شعله ور شده اند

و پیراهنم را خون می پوشاند.

ما اینک

ـ دیگر بار ـ

به عصر حجر رسیده ایم

هر روز، هزار سال عقب می رویم.

دریای بیروت

بعد از کوچ چشمان تو استعفا داد.

شعر

از غزلی می پرسد

که واژگانش ناتمام مانده است

و کسی پاسخش نمی گوید.

بلقیس!

اندوه

دلم را چون پرتقال می فشارد.

اینک

تنگنای واژگان را می دانم

و تنگنای زبان را.

بلقیس!

تو بشارت بزرگ من بودی

چه کسی بشارتم را دزدید؟

تو نوشتن بودی پیش از آغاز نوشتن

تو تمام جزیره و گلدسته ها بودی.

بلقیس!

ماه من

که تو را به سنگویرانه ها سپردند

وقتی تن روشن تو

چون مرواریدی درخشنده

                          از هم پاشید

به خاطرم رسید

که مگر کشتن زنان

در پسند عرب است؟

یا ما ـ اصلاً

جانیانی حرفه ای هستیم!

بلقیس!

زیباترین وطن!

از روزی که گلویت را بریدند

انسان نمی داند

اینجا

چگونه باید زیست؟

چگونه باید مرد؟

من هنوز

بیشترین بها را

     از خونم می پردازم.

ـ شاید دنیا را خوشبخت کنم ـ

اما

آسمان را پسند آمد که تنها بمانم.

                                     ـ چون برگ زمستان ـ

آیا شاعران

از رحم رنج زاده می شوند؟

و آیا شعر

دشنه ای کاری بر جان است؟

یا تنها منم

که در چشمانم

تاریخ گریه را

               خلاصه می کنم؟

فیروزه چشمانش را

                     به یغما بردند

و انگشتریش را

و گیسوانش را

که چون رود طلا

                    جاری بود.

و دهانش را مالک شدند

و نه گلی به جا گذاشتند

                            نه انگوری.

اگر از فلسطین غمگین

برای ما

ستاره ای یا پرتقالی می آوردند.

اگر از کرانه ی غزّه

سنگریزه ای یا صدفی

اگر در بیست و پنج سال

زیتون بنی را آزاد کرده بودند

یا لیمویی را باز گرده انده بودند

و رسوایی تاریخ را می زدودند

من

قاتلان تو را سپاس می گفتم.

بلقیس!

ـ معبود من تا مرز سرمستی ـ

اما، آنان

فلسطین را رها کردند

و آهویی را از پا درآوردند.

ای یار

تو را از دست من چیدند

و شعر را از لب من

نوشتن را

          خواندن را

                   خردسالی را

                                 و آرزوها را

                                             به یغما بردند.

بلقیس!

تو آن اشکی که بر مژه ی کمانچه می چکید.

زیبای من!

در سایه سار خدا بخواب

که پس از تو

               شعر ناممکن شده است.

زن هم

ناممکن.

بلقیس

…………

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

       باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

……………………………

این قطعه شعری از سوگ سرود «نزار قبانی» شاعر بلند آوازه عرب است که در فقدان بانویش، دلبرش، رعناترین نخل عراق، کوی طلایی رنگ بابل، رساترین واژه کتاب عشق، گنج افسانه ای اش،  نیزه بلند عراقی اش، بیشه خیزرانش، بشکوه ترین شاهزن، زنش: آن نماد سربلندی روزگار سومری سروده است. بانویی که در انفجار سفارت عراق در بیروت منفجر شد و شاعر را به تألمات روحی کشانید و زبان خشم او را تیزتر کرد. از این حادثه به بعد، شاعر، حکومت های عرب را با شدت بیشتری به باد تند انتقاد گرفت.

و اما سابقه این سروگ سرود: در سال ۱۹۷۵ م جنگ داخلی لبنان آغاز شد و عروس شهرهای خاورمیانه به میدانی برای نبرد و برادرکشی مبدل گردید و شاعر متأثر از این واقعه، غم های شاعرانه خود را افزون بر گذشته در هجو اعراب و اندوه فلسطین و خونریزی لبنان پیوسته می سرود. جنگ لبنان سال ها، طول کشید و مردم بسیاری کشته، زخمی و آواره شدند. قبانی به سرودن شعر ادامه داد، شعرهایی که در آن منِ خود پسندِ شاعر بر یار و دیار چیره می شود. «شاعر خودپرست» یکی دیگر از القابی است که منتقدان به وی می دهند. او قبلاً مفتخر بود به شاعر زن و شراب.

یادداشت های محرمانه عاظق قرمطی، با تو وصلت کرده ام ای آزادی، جمهوری در اتوبوس، آیه شیهه اندوه مرا می شنوی؟، تریولوژی کودکان سنگ انداز، شعر چراغی سبز است و اندکی نثر نام برخی از کتاب های این شاعر شهیر است.

قبانی با به درازا کشیدن جنگ لبنان و ناامن شدن این کشور بار سفر را بربست و به لندن و ژنو رفت و چند سال در آنجا گذراند. با پایان جنگ به بیروت بازگشت و انتشارات خود را بار دیگر راه انداخت و کتاب های متعدد خود را به چاپ های چندم رساند.

این شاعر اسطوره ای، اینک با تمام خصوصیات مثبت و منفی خود در گذشته است و با هفت هزار سالگان همسفر است. شکی نیست که او یکی از تأثیرگذارترین شاعران بر شعر عرب است و بالاخره اینکه با مرگ نزار قبانی در سن ۵۰ سالگی در فروردین ۱۳۷۷ ش در لندن، ساحت شعر و ادبیات عرب، یکی از طلایه داران سترگ خویش را از دست داد.

با وجود اینکه شعرهای او به سختی تن به ترجمه می دهند، مجموعه ارزشمند بلقیس و عاشقانه های دیگر با ترجمه موسی بیدج اثری کم نظیر است و اینک با هم می خوانیم: بلقیس از این مجموعه

سپاستان می گویم،

سپاستان می گویم،

دلبرم از پای درآمد.

اینک می توانید

بر مزار این شهید

                   جامی بنوشید.

بلقیس

زیباترین شاه بانوی تاریخ بابِل بود

بلقیس

رعناترین نخل عراق.

وقتی راه می رفت

طاووس ها همراه او

و آهوان در پی.

بلقیس!

تو درد منی

و درد شعر

ـ وقتی که انگشتان بر تنش دست می کشند ـ

پس از گیسوان تو، آیا

                     سنبله ها قد می کشند؟

ای نینوای سبز

کولیِ طلایی رنگ من

ای که موج های دجله

بهاران

زیباترین خلخال ها را ارمغان تو می کرد.

بلقیس!

تو را از پا درآوردند.

این کدام امت عرب است

که صدای قناری را از پا می اندازد؟

اینجا

قبیله را، قبیله می خورد.

روباه را، روباه می کُشد

و عنکبوت را، عنکبوت.

ماه من!

به چشمان تو سوگند

ـ که میلیون ها ستاره اش، پناه می گیرند.

من عرب را رسوا خواهم کرد

آیا،

دلاوری ها، دروغی عربیست

یا تاریخ هم ـ چون ما ـ

                        دروغ می گوید؟

بلقیس!

غایب مباش

که خورشید

               ـ پس از تو ـ

سواحل را روشنا نمی بخشد.

بلقیس!

در فنجان قهوه ی ما

مرگ نهفته است

در کلید خانه ی ما

در گل های باغچه ی ما

در کاغذ روزنامه ها

و در حروف الفبا.

اینک ما ـ بلقیس ـ

دیگر بار به جاهلیت رفته ایم.

به روزگار وحشیگری

اینک ما

دیگر بار

به روزگار بربرها برگشته ایم

که سرودن

کوچی است میان ترکش ها

و کشتن پروانه ها

                   آرمان ماست.

بلقیس!

ای شهید، ای شعر، ای پاکیزه و ای ناب

سبا، ملکه ی خویش را می جوید

سلام این مردم را پاسخ گوی

ای بشکوه ترین شاهزن

ای زن

ای نماد سربلندی های روزگار سومری

بلقیس!

ای زیباترین گنجشک

ای گران ترین شمایلم

تو آن دانه ی اشکی

که بر گونه ی مجدلیه آویخت.

بگو به من

وقتی تو را

از کرانه ی اعظمیه کندم

بر تو ستم کردم؟

بلقیس

          رساترین واژه ی کتاب عشق

و پیوندی خجسته بود

                      از مرمر و ابریشم

و بنفشه های میان چشمانش

                             آسوده می خفتند.

بلقیس!

عطرِ یاد من

مزارِ همسفر با ابر

در بیروت

پس از کشتن سخن

                   از پایت در آوردند.

                                      ـ چون آهوان دیگر ـ

بلقیس!

این سخن مرثیه نیست.

عرب را

          دست مریزاد!

بلقیس!

دلتنگیم

دلتنگیم

دلتنگیم.

خانه ی کوچک ما

شاهزاده ی خوشبوی خویش را می جوید.

بلقیس!

تا مرز استخوان شکسته ایم

کودکان ما

فاجعه را نمی دانند

من هم نمی دانم.

چه بگویم؟

آیا چند لحظه ی دیگر

می نوازی بر کوبه ی در؟

و پالتویت را می آمیزی

خندان می آیی؟

سرسبز و درخشان

                   چون گل باغچه ها؟

بلقیس!

پیچک سبز تو، گریان است

و سیمایت

هنوز میان پرده ها و آینه در نوسان.

بلقیس!

وقت چای عطرآگین عصرانه است.

ـ این چای اصیل چون باده ـ

دیگر، چه کس

استکان ها را میان ما می گرداند؟

چه کسی

فران را به خانه ی ما می آورد؟

بلقیس!

اندوه از پایم می اندازد.

و بیروت

ـ که تو را کشته است ـ

عمق جنایت را نمی داند.

بیروت

ـ که دلباخته ی تو بود ـ

نمی داند دلبر خویش را

با دست خود کشته است

و ماه را

خاموش کرده است.

* * *

بلقیس!

ای گنج افسانه ای ام،

نیزه ی بلند عراقی ام!

بیشه ی خیزران!

ای که از سربلندی، ستار ها را به ستیز می خواندی

این همه شادابی را

                   از کجا می آوردی؟

بلقیس؟

ای دوست

ای نرم چون بابونه.

بیروت

برای من تنگ است.

دریا

       تنگ

           همه جا

                    تنگ.

بلقیس!

خاطره ها

          دشنه ام می زنند.

دقیقه ها

ثانیه ها

           تازیانه ام.

هر سنجاق کوچکی

                   داستانی دارد

و هر گلوبندی.

گیره های گیسوی طلا گونت

مرا ـ چون همیشه ـ

با باران مهربانی

                 سرشار می سازند.

صدای زیبایت

بر پرده ها و صندلی ها و ظرف ها

      شکفته است.

تو،

از آینه ها

          بیرون می آیی

از انگشتری ها

از شعرها

از شمع ها

از جام ها

و از باده ی ارغوانی.

بلقیس!

کاش می دانستی!

همه جای خانه مان درد می کند

در هر گوشه اش

                   تو گنجشکی در پروازی.

و شانه ها حتی،

به یاد گذشته ها

اشک در چشمانشان حلقه می بندد.

مگر شانه هم دلتنگ می شود؟!

بلقیس!

دشوار است که از خون خویش هجرت کنم

من که میان زبانه ی آتش و دود

                                  در محاصره ام.

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

                   باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

من

دیگر تاریخ نمی خوانم

انگشتانم شعله ور شده اند

و پیراهنم را خون می پوشاند.

ما اینک

ـ دیگر بار ـ

به عصر حجر رسیده ایم

هر روز، هزار سال عقب می رویم.

دریای بیروت

بعد از کوچ چشمان تو استعفا داد.

شعر

از غزلی می پرسد

که واژگانش ناتمام مانده است

و کسی پاسخش نمی گوید.

بلقیس!

اندوه

دلم را چون پرتقال می فشارد.

اینک

تنگنای واژگان را می دانم

و تنگنای زبان را.

بلقیس!

تو بشارت بزرگ من بودی

چه کسی بشارتم را دزدید؟

تو نوشتن بودی پیش از آغاز نوشتن

تو تمام جزیره و گلدسته ها بودی.

بلقیس!

ماه من

که تو را به سنگویرانه ها سپردند

وقتی تن روشن تو

چون مرواریدی درخشنده

                          از هم پاشید

به خاطرم رسید

که مگر کشتن زنان

در پسند عرب است؟

یا ما ـ اصلاً

جانیانی حرفه ای هستیم!

بلقیس!

زیباترین وطن!

از روزی که گلویت را بریدند

انسان نمی داند

اینجا

چگونه باید زیست؟

چگونه باید مرد؟

من هنوز

بیشترین بها را

     از خونم می پردازم.

ـ شاید دنیا را خوشبخت کنم ـ

اما

آسمان را پسند آمد که تنها بمانم.

                                     ـ چون برگ زمستان ـ

آیا شاعران

از رحم رنج زاده می شوند؟

و آیا شعر

دشنه ای کاری بر جان است؟

یا تنها منم

که در چشمانم

تاریخ گریه را

               خلاصه می کنم؟

فیروزه چشمانش را

                     به یغما بردند

و انگشتریش را

و گیسوانش را

که چون رود طلا

                    جاری بود.

و دهانش را مالک شدند

و نه گلی به جا گذاشتند

                            نه انگوری.

اگر از فلسطین غمگین

برای ما

ستاره ای یا پرتقالی می آوردند.

اگر از کرانه ی غزّه

سنگریزه ای یا صدفی

اگر در بیست و پنج سال

زیتون بنی را آزاد کرده بودند

یا لیمویی را باز گرده انده بودند

و رسوایی تاریخ را می زدودند

من

قاتلان تو را سپاس می گفتم.

بلقیس!

ـ معبود من تا مرز سرمستی ـ

اما، آنان

فلسطین را رها کردند

و آهویی را از پا درآوردند.

ای یار

تو را از دست من چیدند

و شعر را از لب من

نوشتن را

          خواندن را

                   خردسالی را

                                 و آرزوها را

                                             به یغما بردند.

بلقیس!

تو آن اشکی که بر مژه ی کمانچه می چکید.

زیبای من!

در سایه سار خدا بخواب

که پس از تو

               شعر ناممکن شده است.

زن هم

ناممکن.

بلقیس

…………

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

       باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

……………………………

این قطعه شعری از سوگ سرود «نزار قبانی» شاعر بلند آوازه عرب است که در فقدان بانویش، دلبرش، رعناترین نخل عراق، کوی طلایی رنگ بابل، رساترین واژه کتاب عشق، گنج افسانه ای اش،  نیزه بلند عراقی اش، بیشه خیزرانش، بشکوه ترین شاهزن، زنش: آن نماد سربلندی روزگار سومری سروده است. بانویی که در انفجار سفارت عراق در بیروت منفجر شد و شاعر را به تألمات روحی کشانید و زبان خشم او را تیزتر کرد. از این حادثه به بعد، شاعر، حکومت های عرب را با شدت بیشتری به باد تند انتقاد گرفت.

و اما سابقه این سروگ سرود: در سال ۱۹۷۵ م جنگ داخلی لبنان آغاز شد و عروس شهرهای خاورمیانه به میدانی برای نبرد و برادرکشی مبدل گردید و شاعر متأثر از این واقعه، غم های شاعرانه خود را افزون بر گذشته در هجو اعراب و اندوه فلسطین و خونریزی لبنان پیوسته می سرود. جنگ لبنان سال ها، طول کشید و مردم بسیاری کشته، زخمی و آواره شدند. قبانی به سرودن شعر ادامه داد، شعرهایی که در آن منِ خود پسندِ شاعر بر یار و دیار چیره می شود. «شاعر خودپرست» یکی دیگر از القابی است که منتقدان به وی می دهند. او قبلاً مفتخر بود به شاعر زن و شراب.

یادداشت های محرمانه عاظق قرمطی، با تو وصلت کرده ام ای آزادی، جمهوری در اتوبوس، آیه شیهه اندوه مرا می شنوی؟، تریولوژی کودکان سنگ انداز، شعر چراغی سبز است و اندکی نثر نام برخی از کتاب های این شاعر شهیر است.

قبانی با به درازا کشیدن جنگ لبنان و ناامن شدن این کشور بار سفر را بربست و به لندن و ژنو رفت و چند سال در آنجا گذراند. با پایان جنگ به بیروت بازگشت و انتشارات خود را بار دیگر راه انداخت و کتاب های متعدد خود را به چاپ های چندم رساند.

این شاعر اسطوره ای، اینک با تمام خصوصیات مثبت و منفی خود در گذشته است و با هفت هزار سالگان همسفر است. شکی نیست که او یکی از تأثیرگذارترین شاعران بر شعر عرب است و بالاخره اینکه با مرگ نزار قبانی در سن ۵۰ سالگی در فروردین ۱۳۷۷ ش در لندن، ساحت شعر و ادبیات عرب، یکی از طلایه داران سترگ خویش را از دست داد.

با وجود اینکه شعرهای او به سختی تن به ترجمه می دهند، مجموعه ارزشمند بلقیس و عاشقانه های دیگر با ترجمه موسی بیدج اثری کم نظیر است و اینک با هم می خوانیم: بلقیس از این مجموعه

سپاستان می گویم،

سپاستان می گویم،

دلبرم از پای درآمد.

اینک می توانید

بر مزار این شهید

                   جامی بنوشید.

بلقیس

زیباترین شاه بانوی تاریخ بابِل بود

بلقیس

رعناترین نخل عراق.

وقتی راه می رفت

طاووس ها همراه او

و آهوان در پی.

بلقیس!

تو درد منی

و درد شعر

ـ وقتی که انگشتان بر تنش دست می کشند ـ

پس از گیسوان تو، آیا

                     سنبله ها قد می کشند؟

ای نینوای سبز

کولیِ طلایی رنگ من

ای که موج های دجله

بهاران

زیباترین خلخال ها را ارمغان تو می کرد.

بلقیس!

تو را از پا درآوردند.

این کدام امت عرب است

که صدای قناری را از پا می اندازد؟

اینجا

قبیله را، قبیله می خورد.

روباه را، روباه می کُشد

و عنکبوت را، عنکبوت.

ماه من!

به چشمان تو سوگند

ـ که میلیون ها ستاره اش، پناه می گیرند.

من عرب را رسوا خواهم کرد

آیا،

دلاوری ها، دروغی عربیست

یا تاریخ هم ـ چون ما ـ

                        دروغ می گوید؟

بلقیس!

غایب مباش

که خورشید

               ـ پس از تو ـ

سواحل را روشنا نمی بخشد.

بلقیس!

در فنجان قهوه ی ما

مرگ نهفته است

در کلید خانه ی ما

در گل های باغچه ی ما

در کاغذ روزنامه ها

و در حروف الفبا.

اینک ما ـ بلقیس ـ

دیگر بار به جاهلیت رفته ایم.

به روزگار وحشیگری

اینک ما

دیگر بار

به روزگار بربرها برگشته ایم

که سرودن

کوچی است میان ترکش ها

و کشتن پروانه ها

                   آرمان ماست.

بلقیس!

ای شهید، ای شعر، ای پاکیزه و ای ناب

سبا، ملکه ی خویش را می جوید

سلام این مردم را پاسخ گوی

ای بشکوه ترین شاهزن

ای زن

ای نماد سربلندی های روزگار سومری

بلقیس!

ای زیباترین گنجشک

ای گران ترین شمایلم

تو آن دانه ی اشکی

که بر گونه ی مجدلیه آویخت.

بگو به من

وقتی تو را

از کرانه ی اعظمیه کندم

بر تو ستم کردم؟

بلقیس

          رساترین واژه ی کتاب عشق

و پیوندی خجسته بود

                      از مرمر و ابریشم

و بنفشه های میان چشمانش

                             آسوده می خفتند.

بلقیس!

عطرِ یاد من

مزارِ همسفر با ابر

در بیروت

پس از کشتن سخن

                   از پایت در آوردند.

                                      ـ چون آهوان دیگر ـ

بلقیس!

این سخن مرثیه نیست.

عرب را

          دست مریزاد!

بلقیس!

دلتنگیم

دلتنگیم

دلتنگیم.

خانه ی کوچک ما

شاهزاده ی خوشبوی خویش را می جوید.

بلقیس!

تا مرز استخوان شکسته ایم

کودکان ما

فاجعه را نمی دانند

من هم نمی دانم.

چه بگویم؟

آیا چند لحظه ی دیگر

می نوازی بر کوبه ی در؟

و پالتویت را می آمیزی

خندان می آیی؟

سرسبز و درخشان

                   چون گل باغچه ها؟

بلقیس!

پیچک سبز تو، گریان است

و سیمایت

هنوز میان پرده ها و آینه در نوسان.

بلقیس!

وقت چای عطرآگین عصرانه است.

ـ این چای اصیل چون باده ـ

دیگر، چه کس

استکان ها را میان ما می گرداند؟

چه کسی

فران را به خانه ی ما می آورد؟

بلقیس!

اندوه از پایم می اندازد.

و بیروت

ـ که تو را کشته است ـ

عمق جنایت را نمی داند.

بیروت

ـ که دلباخته ی تو بود ـ

نمی داند دلبر خویش را

با دست خود کشته است

و ماه را

خاموش کرده است.

* * *

بلقیس!

ای گنج افسانه ای ام،

نیزه ی بلند عراقی ام!

بیشه ی خیزران!

ای که از سربلندی، ستار ها را به ستیز می خواندی

این همه شادابی را

                   از کجا می آوردی؟

بلقیس؟

ای دوست

ای نرم چون بابونه.

بیروت

برای من تنگ است.

دریا

       تنگ

           همه جا

                    تنگ.

بلقیس!

خاطره ها

          دشنه ام می زنند.

دقیقه ها

ثانیه ها

           تازیانه ام.

هر سنجاق کوچکی

                   داستانی دارد

و هر گلوبندی.

گیره های گیسوی طلا گونت

مرا ـ چون همیشه ـ

با باران مهربانی

                 سرشار می سازند.

صدای زیبایت

بر پرده ها و صندلی ها و ظرف ها

      شکفته است.

تو،

از آینه ها

          بیرون می آیی

از انگشتری ها

از شعرها

از شمع ها

از جام ها

و از باده ی ارغوانی.

بلقیس!

کاش می دانستی!

همه جای خانه مان درد می کند

در هر گوشه اش

                   تو گنجشکی در پروازی.

و شانه ها حتی،

به یاد گذشته ها

اشک در چشمانشان حلقه می بندد.

مگر شانه هم دلتنگ می شود؟!

بلقیس!

دشوار است که از خون خویش هجرت کنم

من که میان زبانه ی آتش و دود

                                  در محاصره ام.

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

                   باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

من

دیگر تاریخ نمی خوانم

انگشتانم شعله ور شده اند

و پیراهنم را خون می پوشاند.

ما اینک

ـ دیگر بار ـ

به عصر حجر رسیده ایم

هر روز، هزار سال عقب می رویم.

دریای بیروت

بعد از کوچ چشمان تو استعفا داد.

شعر

از غزلی می پرسد

که واژگانش ناتمام مانده است

و کسی پاسخش نمی گوید.

بلقیس!

اندوه

دلم را چون پرتقال می فشارد.

اینک

تنگنای واژگان را می دانم

و تنگنای زبان را.

بلقیس!

تو بشارت بزرگ من بودی

چه کسی بشارتم را دزدید؟

تو نوشتن بودی پیش از آغاز نوشتن

تو تمام جزیره و گلدسته ها بودی.

بلقیس!

ماه من

که تو را به سنگویرانه ها سپردند

وقتی تن روشن تو

چون مرواریدی درخشنده

                          از هم پاشید

به خاطرم رسید

که مگر کشتن زنان

در پسند عرب است؟

یا ما ـ اصلاً

جانیانی حرفه ای هستیم!

بلقیس!

زیباترین وطن!

از روزی که گلویت را بریدند

انسان نمی داند

اینجا

چگونه باید زیست؟

چگونه باید مرد؟

من هنوز

بیشترین بها را

     از خونم می پردازم.

ـ شاید دنیا را خوشبخت کنم ـ

اما

آسمان را پسند آمد که تنها بمانم.

                                     ـ چون برگ زمستان ـ

آیا شاعران

از رحم رنج زاده می شوند؟

و آیا شعر

دشنه ای کاری بر جان است؟

یا تنها منم

که در چشمانم

تاریخ گریه را

               خلاصه می کنم؟

فیروزه چشمانش را

                     به یغما بردند

و انگشتریش را

و گیسوانش را

که چون رود طلا

                    جاری بود.

و دهانش را مالک شدند

و نه گلی به جا گذاشتند

                            نه انگوری.

اگر از فلسطین غمگین

برای ما

ستاره ای یا پرتقالی می آوردند.

اگر از کرانه ی غزّه

سنگریزه ای یا صدفی

اگر در بیست و پنج سال

زیتون بنی را آزاد کرده بودند

یا لیمویی را باز گرده انده بودند

و رسوایی تاریخ را می زدودند

من

قاتلان تو را سپاس می گفتم.

بلقیس!

ـ معبود من تا مرز سرمستی ـ

اما، آنان

فلسطین را رها کردند

و آهویی را از پا درآوردند.

ای یار

تو را از دست من چیدند

و شعر را از لب من

نوشتن را

          خواندن را

                   خردسالی را

                                 و آرزوها را

                                             به یغما بردند.

بلقیس!

تو آن اشکی که بر مژه ی کمانچه می چکید.

زیبای من!

در سایه سار خدا بخواب

که پس از تو

               شعر ناممکن شده است.

زن هم

ناممکن.

بلقیس

…………

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

       باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

……………………………

این قطعه شعری از سوگ سرود «نزار قبانی» شاعر بلند آوازه عرب است که در فقدان بانویش، دلبرش، رعناترین نخل عراق، کوی طلایی رنگ بابل، رساترین واژه کتاب عشق، گنج افسانه ای اش،  نیزه بلند عراقی اش، بیشه خیزرانش، بشکوه ترین شاهزن، زنش: آن نماد سربلندی روزگار سومری سروده است. بانویی که در انفجار سفارت عراق در بیروت منفجر شد و شاعر را به تألمات روحی کشانید و زبان خشم او را تیزتر کرد. از این حادثه به بعد، شاعر، حکومت های عرب را با شدت بیشتری به باد تند انتقاد گرفت.

و اما سابقه این سروگ سرود: در سال ۱۹۷۵ م جنگ داخلی لبنان آغاز شد و عروس شهرهای خاورمیانه به میدانی برای نبرد و برادرکشی مبدل گردید و شاعر متأثر از این واقعه، غم های شاعرانه خود را افزون بر گذشته در هجو اعراب و اندوه فلسطین و خونریزی لبنان پیوسته می سرود. جنگ لبنان سال ها، طول کشید و مردم بسیاری کشته، زخمی و آواره شدند. قبانی به سرودن شعر ادامه داد، شعرهایی که در آن منِ خود پسندِ شاعر بر یار و دیار چیره می شود. «شاعر خودپرست» یکی دیگر از القابی است که منتقدان به وی می دهند. او قبلاً مفتخر بود به شاعر زن و شراب.

یادداشت های محرمانه عاظق قرمطی، با تو وصلت کرده ام ای آزادی، جمهوری در اتوبوس، آیه شیهه اندوه مرا می شنوی؟، تریولوژی کودکان سنگ انداز، شعر چراغی سبز است و اندکی نثر نام برخی از کتاب های این شاعر شهیر است.

قبانی با به درازا کشیدن جنگ لبنان و ناامن شدن این کشور بار سفر را بربست و به لندن و ژنو رفت و چند سال در آنجا گذراند. با پایان جنگ به بیروت بازگشت و انتشارات خود را بار دیگر راه انداخت و کتاب های متعدد خود را به چاپ های چندم رساند.

این شاعر اسطوره ای، اینک با تمام خصوصیات مثبت و منفی خود در گذشته است و با هفت هزار سالگان همسفر است. شکی نیست که او یکی از تأثیرگذارترین شاعران بر شعر عرب است و بالاخره اینکه با مرگ نزار قبانی در سن ۵۰ سالگی در فروردین ۱۳۷۷ ش در لندن، ساحت شعر و ادبیات عرب، یکی از طلایه داران سترگ خویش را از دست داد.

با وجود اینکه شعرهای او به سختی تن به ترجمه می دهند، مجموعه ارزشمند بلقیس و عاشقانه های دیگر با ترجمه موسی بیدج اثری کم نظیر است و اینک با هم می خوانیم: بلقیس از این مجموعه

سپاستان می گویم،

سپاستان می گویم،

دلبرم از پای درآمد.

اینک می توانید

بر مزار این شهید

                   جامی بنوشید.

بلقیس

زیباترین شاه بانوی تاریخ بابِل بود

بلقیس

رعناترین نخل عراق.

وقتی راه می رفت

طاووس ها همراه او

و آهوان در پی.

بلقیس!

تو درد منی

و درد شعر

ـ وقتی که انگشتان بر تنش دست می کشند ـ

پس از گیسوان تو، آیا

                     سنبله ها قد می کشند؟

ای نینوای سبز

کولیِ طلایی رنگ من

ای که موج های دجله

بهاران

زیباترین خلخال ها را ارمغان تو می کرد.

بلقیس!

تو را از پا درآوردند.

این کدام امت عرب است

که صدای قناری را از پا می اندازد؟

اینجا

قبیله را، قبیله می خورد.

روباه را، روباه می کُشد

و عنکبوت را، عنکبوت.

ماه من!

به چشمان تو سوگند

ـ که میلیون ها ستاره اش، پناه می گیرند.

من عرب را رسوا خواهم کرد

آیا،

دلاوری ها، دروغی عربیست

یا تاریخ هم ـ چون ما ـ

                        دروغ می گوید؟

بلقیس!

غایب مباش

که خورشید

               ـ پس از تو ـ

سواحل را روشنا نمی بخشد.

بلقیس!

در فنجان قهوه ی ما

مرگ نهفته است

در کلید خانه ی ما

در گل های باغچه ی ما

در کاغذ روزنامه ها

و در حروف الفبا.

اینک ما ـ بلقیس ـ

دیگر بار به جاهلیت رفته ایم.

به روزگار وحشیگری

اینک ما

دیگر بار

به روزگار بربرها برگشته ایم

که سرودن

کوچی است میان ترکش ها

و کشتن پروانه ها

                   آرمان ماست.

بلقیس!

ای شهید، ای شعر، ای پاکیزه و ای ناب

سبا، ملکه ی خویش را می جوید

سلام این مردم را پاسخ گوی

ای بشکوه ترین شاهزن

ای زن

ای نماد سربلندی های روزگار سومری

بلقیس!

ای زیباترین گنجشک

ای گران ترین شمایلم

تو آن دانه ی اشکی

که بر گونه ی مجدلیه آویخت.

بگو به من

وقتی تو را

از کرانه ی اعظمیه کندم

بر تو ستم کردم؟

بلقیس

          رساترین واژه ی کتاب عشق

و پیوندی خجسته بود

                      از مرمر و ابریشم

و بنفشه های میان چشمانش

                             آسوده می خفتند.

بلقیس!

عطرِ یاد من

مزارِ همسفر با ابر

در بیروت

پس از کشتن سخن

                   از پایت در آوردند.

                                      ـ چون آهوان دیگر ـ

بلقیس!

این سخن مرثیه نیست.

عرب را

          دست مریزاد!

بلقیس!

دلتنگیم

دلتنگیم

دلتنگیم.

خانه ی کوچک ما

شاهزاده ی خوشبوی خویش را می جوید.

بلقیس!

تا مرز استخوان شکسته ایم

کودکان ما

فاجعه را نمی دانند

من هم نمی دانم.

چه بگویم؟

آیا چند لحظه ی دیگر

می نوازی بر کوبه ی در؟

و پالتویت را می آمیزی

خندان می آیی؟

سرسبز و درخشان

                   چون گل باغچه ها؟

بلقیس!

پیچک سبز تو، گریان است

و سیمایت

هنوز میان پرده ها و آینه در نوسان.

بلقیس!

وقت چای عطرآگین عصرانه است.

ـ این چای اصیل چون باده ـ

دیگر، چه کس

استکان ها را میان ما می گرداند؟

چه کسی

فران را به خانه ی ما می آورد؟

بلقیس!

اندوه از پایم می اندازد.

و بیروت

ـ که تو را کشته است ـ

عمق جنایت را نمی داند.

بیروت

ـ که دلباخته ی تو بود ـ

نمی داند دلبر خویش را

با دست خود کشته است

و ماه را

خاموش کرده است.

* * *

بلقیس!

ای گنج افسانه ای ام،

نیزه ی بلند عراقی ام!

بیشه ی خیزران!

ای که از سربلندی، ستار ها را به ستیز می خواندی

این همه شادابی را

                   از کجا می آوردی؟

بلقیس؟

ای دوست

ای نرم چون بابونه.

بیروت

برای من تنگ است.

دریا

       تنگ

           همه جا

                    تنگ.

بلقیس!

خاطره ها

          دشنه ام می زنند.

دقیقه ها

ثانیه ها

           تازیانه ام.

هر سنجاق کوچکی

                   داستانی دارد

و هر گلوبندی.

گیره های گیسوی طلا گونت

مرا ـ چون همیشه ـ

با باران مهربانی

                 سرشار می سازند.

صدای زیبایت

بر پرده ها و صندلی ها و ظرف ها

      شکفته است.

تو،

از آینه ها

          بیرون می آیی

از انگشتری ها

از شعرها

از شمع ها

از جام ها

و از باده ی ارغوانی.

بلقیس!

کاش می دانستی!

همه جای خانه مان درد می کند

در هر گوشه اش

                   تو گنجشکی در پروازی.

و شانه ها حتی،

به یاد گذشته ها

اشک در چشمانشان حلقه می بندد.

مگر شانه هم دلتنگ می شود؟!

بلقیس!

دشوار است که از خون خویش هجرت کنم

من که میان زبانه ی آتش و دود

                                  در محاصره ام.

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

                   باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

من

دیگر تاریخ نمی خوانم

انگشتانم شعله ور شده اند

و پیراهنم را خون می پوشاند.

ما اینک

ـ دیگر بار ـ

به عصر حجر رسیده ایم

هر روز، هزار سال عقب می رویم.

دریای بیروت

بعد از کوچ چشمان تو استعفا داد.

شعر

از غزلی می پرسد

که واژگانش ناتمام مانده است

و کسی پاسخش نمی گوید.

بلقیس!

اندوه

دلم را چون پرتقال می فشارد.

اینک

تنگنای واژگان را می دانم

و تنگنای زبان را.

بلقیس!

تو بشارت بزرگ من بودی

چه کسی بشارتم را دزدید؟

تو نوشتن بودی پیش از آغاز نوشتن

تو تمام جزیره و گلدسته ها بودی.

بلقیس!

ماه من

که تو را به سنگویرانه ها سپردند

وقتی تن روشن تو

چون مرواریدی درخشنده

                          از هم پاشید

به خاطرم رسید

که مگر کشتن زنان

در پسند عرب است؟

یا ما ـ اصلاً

جانیانی حرفه ای هستیم!

بلقیس!

زیباترین وطن!

از روزی که گلویت را بریدند

انسان نمی داند

اینجا

چگونه باید زیست؟

چگونه باید مرد؟

من هنوز

بیشترین بها را

     از خونم می پردازم.

ـ شاید دنیا را خوشبخت کنم ـ

اما

آسمان را پسند آمد که تنها بمانم.

                                     ـ چون برگ زمستان ـ

آیا شاعران

از رحم رنج زاده می شوند؟

و آیا شعر

دشنه ای کاری بر جان است؟

یا تنها منم

که در چشمانم

تاریخ گریه را

               خلاصه می کنم؟

فیروزه چشمانش را

                     به یغما بردند

و انگشتریش را

و گیسوانش را

که چون رود طلا

                    جاری بود.

و دهانش را مالک شدند

و نه گلی به جا گذاشتند

                            نه انگوری.

اگر از فلسطین غمگین

برای ما

ستاره ای یا پرتقالی می آوردند.

اگر از کرانه ی غزّه

سنگریزه ای یا صدفی

اگر در بیست و پنج سال

زیتون بنی را آزاد کرده بودند

یا لیمویی را باز گرده انده بودند

و رسوایی تاریخ را می زدودند

من

قاتلان تو را سپاس می گفتم.

بلقیس!

ـ معبود من تا مرز سرمستی ـ

اما، آنان

فلسطین را رها کردند

و آهویی را از پا درآوردند.

ای یار

تو را از دست من چیدند

و شعر را از لب من

نوشتن را

          خواندن را

                   خردسالی را

                                 و آرزوها را

                                             به یغما بردند.

بلقیس!

تو آن اشکی که بر مژه ی کمانچه می چکید.

زیبای من!

در سایه سار خدا بخواب

که پس از تو

               شعر ناممکن شده است.

زن هم

ناممکن.

بلقیس

…………

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

       باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

……………………………

این قطعه شعری از سوگ سرود «نزار قبانی» شاعر بلند آوازه عرب است که در فقدان بانویش، دلبرش، رعناترین نخل عراق، کوی طلایی رنگ بابل، رساترین واژه کتاب عشق، گنج افسانه ای اش،  نیزه بلند عراقی اش، بیشه خیزرانش، بشکوه ترین شاهزن، زنش: آن نماد سربلندی روزگار سومری سروده است. بانویی که در انفجار سفارت عراق در بیروت منفجر شد و شاعر را به تألمات روحی کشانید و زبان خشم او را تیزتر کرد. از این حادثه به بعد، شاعر، حکومت های عرب را با شدت بیشتری به باد تند انتقاد گرفت.

و اما سابقه این سروگ سرود: در سال ۱۹۷۵ م جنگ داخلی لبنان آغاز شد و عروس شهرهای خاورمیانه به میدانی برای نبرد و برادرکشی مبدل گردید و شاعر متأثر از این واقعه، غم های شاعرانه خود را افزون بر گذشته در هجو اعراب و اندوه فلسطین و خونریزی لبنان پیوسته می سرود. جنگ لبنان سال ها، طول کشید و مردم بسیاری کشته، زخمی و آواره شدند. قبانی به سرودن شعر ادامه داد، شعرهایی که در آن منِ خود پسندِ شاعر بر یار و دیار چیره می شود. «شاعر خودپرست» یکی دیگر از القابی است که منتقدان به وی می دهند. او قبلاً مفتخر بود به شاعر زن و شراب.

یادداشت های محرمانه عاظق قرمطی، با تو وصلت کرده ام ای آزادی، جمهوری در اتوبوس، آیه شیهه اندوه مرا می شنوی؟، تریولوژی کودکان سنگ انداز، شعر چراغی سبز است و اندکی نثر نام برخی از کتاب های این شاعر شهیر است.

قبانی با به درازا کشیدن جنگ لبنان و ناامن شدن این کشور بار سفر را بربست و به لندن و ژنو رفت و چند سال در آنجا گذراند. با پایان جنگ به بیروت بازگشت و انتشارات خود را بار دیگر راه انداخت و کتاب های متعدد خود را به چاپ های چندم رساند.

این شاعر اسطوره ای، اینک با تمام خصوصیات مثبت و منفی خود در گذشته است و با هفت هزار سالگان همسفر است. شکی نیست که او یکی از تأثیرگذارترین شاعران بر شعر عرب است و بالاخره اینکه با مرگ نزار قبانی در سن ۵۰ سالگی در فروردین ۱۳۷۷ ش در لندن، ساحت شعر و ادبیات عرب، یکی از طلایه داران سترگ خویش را از دست داد.

با وجود اینکه شعرهای او به سختی تن به ترجمه می دهند، مجموعه ارزشمند بلقیس و عاشقانه های دیگر با ترجمه موسی بیدج اثری کم نظیر است و اینک با هم می خوانیم: بلقیس از این مجموعه

سپاستان می گویم،

سپاستان می گویم،

دلبرم از پای درآمد.

اینک می توانید

بر مزار این شهید

                   جامی بنوشید.

بلقیس

زیباترین شاه بانوی تاریخ بابِل بود

بلقیس

رعناترین نخل عراق.

وقتی راه می رفت

طاووس ها همراه او

و آهوان در پی.

بلقیس!

تو درد منی

و درد شعر

ـ وقتی که انگشتان بر تنش دست می کشند ـ

پس از گیسوان تو، آیا

                     سنبله ها قد می کشند؟

ای نینوای سبز

کولیِ طلایی رنگ من

ای که موج های دجله

بهاران

زیباترین خلخال ها را ارمغان تو می کرد.

بلقیس!

تو را از پا درآوردند.

این کدام امت عرب است

که صدای قناری را از پا می اندازد؟

اینجا

قبیله را، قبیله می خورد.

روباه را، روباه می کُشد

و عنکبوت را، عنکبوت.

ماه من!

به چشمان تو سوگند

ـ که میلیون ها ستاره اش، پناه می گیرند.

من عرب را رسوا خواهم کرد

آیا،

دلاوری ها، دروغی عربیست

یا تاریخ هم ـ چون ما ـ

                        دروغ می گوید؟

بلقیس!

غایب مباش

که خورشید

               ـ پس از تو ـ

سواحل را روشنا نمی بخشد.

بلقیس!

در فنجان قهوه ی ما

مرگ نهفته است

در کلید خانه ی ما

در گل های باغچه ی ما

در کاغذ روزنامه ها

و در حروف الفبا.

اینک ما ـ بلقیس ـ

دیگر بار به جاهلیت رفته ایم.

به روزگار وحشیگری

اینک ما

دیگر بار

به روزگار بربرها برگشته ایم

که سرودن

کوچی است میان ترکش ها

و کشتن پروانه ها

                   آرمان ماست.

بلقیس!

ای شهید، ای شعر، ای پاکیزه و ای ناب

سبا، ملکه ی خویش را می جوید

سلام این مردم را پاسخ گوی

ای بشکوه ترین شاهزن

ای زن

ای نماد سربلندی های روزگار سومری

بلقیس!

ای زیباترین گنجشک

ای گران ترین شمایلم

تو آن دانه ی اشکی

که بر گونه ی مجدلیه آویخت.

بگو به من

وقتی تو را

از کرانه ی اعظمیه کندم

بر تو ستم کردم؟

بلقیس

          رساترین واژه ی کتاب عشق

و پیوندی خجسته بود

                      از مرمر و ابریشم

و بنفشه های میان چشمانش

                             آسوده می خفتند.

بلقیس!

عطرِ یاد من

مزارِ همسفر با ابر

در بیروت

پس از کشتن سخن

                   از پایت در آوردند.

                                      ـ چون آهوان دیگر ـ

بلقیس!

این سخن مرثیه نیست.

عرب را

          دست مریزاد!

بلقیس!

دلتنگیم

دلتنگیم

دلتنگیم.

خانه ی کوچک ما

شاهزاده ی خوشبوی خویش را می جوید.

بلقیس!

تا مرز استخوان شکسته ایم

کودکان ما

فاجعه را نمی دانند

من هم نمی دانم.

چه بگویم؟

آیا چند لحظه ی دیگر

می نوازی بر کوبه ی در؟

و پالتویت را می آمیزی

خندان می آیی؟

سرسبز و درخشان

                   چون گل باغچه ها؟

بلقیس!

پیچک سبز تو، گریان است

و سیمایت

هنوز میان پرده ها و آینه در نوسان.

بلقیس!

وقت چای عطرآگین عصرانه است.

ـ این چای اصیل چون باده ـ

دیگر، چه کس

استکان ها را میان ما می گرداند؟

چه کسی

فران را به خانه ی ما می آورد؟

بلقیس!

اندوه از پایم می اندازد.

و بیروت

ـ که تو را کشته است ـ

عمق جنایت را نمی داند.

بیروت

ـ که دلباخته ی تو بود ـ

نمی داند دلبر خویش را

با دست خود کشته است

و ماه را

خاموش کرده است.

* * *

بلقیس!

ای گنج افسانه ای ام،

نیزه ی بلند عراقی ام!

بیشه ی خیزران!

ای که از سربلندی، ستار ها را به ستیز می خواندی

این همه شادابی را

                   از کجا می آوردی؟

بلقیس؟

ای دوست

ای نرم چون بابونه.

بیروت

برای من تنگ است.

دریا

       تنگ

           همه جا

                    تنگ.

بلقیس!

خاطره ها

          دشنه ام می زنند.

دقیقه ها

ثانیه ها

           تازیانه ام.

هر سنجاق کوچکی

                   داستانی دارد

و هر گلوبندی.

گیره های گیسوی طلا گونت

مرا ـ چون همیشه ـ

با باران مهربانی

                 سرشار می سازند.

صدای زیبایت

بر پرده ها و صندلی ها و ظرف ها

      شکفته است.

تو،

از آینه ها

          بیرون می آیی

از انگشتری ها

از شعرها

از شمع ها

از جام ها

و از باده ی ارغوانی.

بلقیس!

کاش می دانستی!

همه جای خانه مان درد می کند

در هر گوشه اش

                   تو گنجشکی در پروازی.

و شانه ها حتی،

به یاد گذشته ها

اشک در چشمانشان حلقه می بندد.

مگر شانه هم دلتنگ می شود؟!

بلقیس!

دشوار است که از خون خویش هجرت کنم

من که میان زبانه ی آتش و دود

                                  در محاصره ام.

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

                   باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

من

دیگر تاریخ نمی خوانم

انگشتانم شعله ور شده اند

و پیراهنم را خون می پوشاند.

ما اینک

ـ دیگر بار ـ

به عصر حجر رسیده ایم

هر روز، هزار سال عقب می رویم.

دریای بیروت

بعد از کوچ چشمان تو استعفا داد.

شعر

از غزلی می پرسد

که واژگانش ناتمام مانده است

و کسی پاسخش نمی گوید.

بلقیس!

اندوه

دلم را چون پرتقال می فشارد.

اینک

تنگنای واژگان را می دانم

و تنگنای زبان را.

بلقیس!

تو بشارت بزرگ من بودی

چه کسی بشارتم را دزدید؟

تو نوشتن بودی پیش از آغاز نوشتن

تو تمام جزیره و گلدسته ها بودی.

بلقیس!

ماه من

که تو را به سنگویرانه ها سپردند

وقتی تن روشن تو

چون مرواریدی درخشنده

                          از هم پاشید

به خاطرم رسید

که مگر کشتن زنان

در پسند عرب است؟

یا ما ـ اصلاً

جانیانی حرفه ای هستیم!

بلقیس!

زیباترین وطن!

از روزی که گلویت را بریدند

انسان نمی داند

اینجا

چگونه باید زیست؟

چگونه باید مرد؟

من هنوز

بیشترین بها را

     از خونم می پردازم.

ـ شاید دنیا را خوشبخت کنم ـ

اما

آسمان را پسند آمد که تنها بمانم.

                                     ـ چون برگ زمستان ـ

آیا شاعران

از رحم رنج زاده می شوند؟

و آیا شعر

دشنه ای کاری بر جان است؟

یا تنها منم

که در چشمانم

تاریخ گریه را

               خلاصه می کنم؟

فیروزه چشمانش را

                     به یغما بردند

و انگشتریش را

و گیسوانش را

که چون رود طلا

                    جاری بود.

و دهانش را مالک شدند

و نه گلی به جا گذاشتند

                            نه انگوری.

اگر از فلسطین غمگین

برای ما

ستاره ای یا پرتقالی می آوردند.

اگر از کرانه ی غزّه

سنگریزه ای یا صدفی

اگر در بیست و پنج سال

زیتون بنی را آزاد کرده بودند

یا لیمویی را باز گرده انده بودند

و رسوایی تاریخ را می زدودند

من

قاتلان تو را سپاس می گفتم.

بلقیس!

ـ معبود من تا مرز سرمستی ـ

اما، آنان

فلسطین را رها کردند

و آهویی را از پا درآوردند.

ای یار

تو را از دست من چیدند

و شعر را از لب من

نوشتن را

          خواندن را

                   خردسالی را

                                 و آرزوها را

                                             به یغما بردند.

بلقیس!

تو آن اشکی که بر مژه ی کمانچه می چکید.

زیبای من!

در سایه سار خدا بخواب

که پس از تو

               شعر ناممکن شده است.

زن هم

ناممکن.

بلقیس

…………

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

       باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

……………………………

این قطعه شعری از سوگ سرود «نزار قبانی» شاعر بلند آوازه عرب است که در فقدان بانویش، دلبرش، رعناترین نخل عراق، کوی طلایی رنگ بابل، رساترین واژه کتاب عشق، گنج افسانه ای اش،  نیزه بلند عراقی اش، بیشه خیزرانش، بشکوه ترین شاهزن، زنش: آن نماد سربلندی روزگار سومری سروده است. بانویی که در انفجار سفارت عراق در بیروت منفجر شد و شاعر را به تألمات روحی کشانید و زبان خشم او را تیزتر کرد. از این حادثه به بعد، شاعر، حکومت های عرب را با شدت بیشتری به باد تند انتقاد گرفت.

و اما سابقه این سروگ سرود: در سال ۱۹۷۵ م جنگ داخلی لبنان آغاز شد و عروس شهرهای خاورمیانه به میدانی برای نبرد و برادرکشی مبدل گردید و شاعر متأثر از این واقعه، غم های شاعرانه خود را افزون بر گذشته در هجو اعراب و اندوه فلسطین و خونریزی لبنان پیوسته می سرود. جنگ لبنان سال ها، طول کشید و مردم بسیاری کشته، زخمی و آواره شدند. قبانی به سرودن شعر ادامه داد، شعرهایی که در آن منِ خود پسندِ شاعر بر یار و دیار چیره می شود. «شاعر خودپرست» یکی دیگر از القابی است که منتقدان به وی می دهند. او قبلاً مفتخر بود به شاعر زن و شراب.

یادداشت های محرمانه عاظق قرمطی، با تو وصلت کرده ام ای آزادی، جمهوری در اتوبوس، آیه شیهه اندوه مرا می شنوی؟، تریولوژی کودکان سنگ انداز، شعر چراغی سبز است و اندکی نثر نام برخی از کتاب های این شاعر شهیر است.

قبانی با به درازا کشیدن جنگ لبنان و ناامن شدن این کشور بار سفر را بربست و به لندن و ژنو رفت و چند سال در آنجا گذراند. با پایان جنگ به بیروت بازگشت و انتشارات خود را بار دیگر راه انداخت و کتاب های متعدد خود را به چاپ های چندم رساند.

این شاعر اسطوره ای، اینک با تمام خصوصیات مثبت و منفی خود در گذشته است و با هفت هزار سالگان همسفر است. شکی نیست که او یکی از تأثیرگذارترین شاعران بر شعر عرب است و بالاخره اینکه با مرگ نزار قبانی در سن ۵۰ سالگی در فروردین ۱۳۷۷ ش در لندن، ساحت شعر و ادبیات عرب، یکی از طلایه داران سترگ خویش را از دست داد.

با وجود اینکه شعرهای او به سختی تن به ترجمه می دهند، مجموعه ارزشمند بلقیس و عاشقانه های دیگر با ترجمه موسی بیدج اثری کم نظیر است و اینک با هم می خوانیم: بلقیس از این مجموعه

سپاستان می گویم،

سپاستان می گویم،

دلبرم از پای درآمد.

اینک می توانید

بر مزار این شهید

                   جامی بنوشید.

بلقیس

زیباترین شاه بانوی تاریخ بابِل بود

بلقیس

رعناترین نخل عراق.

وقتی راه می رفت

طاووس ها همراه او

و آهوان در پی.

بلقیس!

تو درد منی

و درد شعر

ـ وقتی که انگشتان بر تنش دست می کشند ـ

پس از گیسوان تو، آیا

                     سنبله ها قد می کشند؟

ای نینوای سبز

کولیِ طلایی رنگ من

ای که موج های دجله

بهاران

زیباترین خلخال ها را ارمغان تو می کرد.

بلقیس!

تو را از پا درآوردند.

این کدام امت عرب است

که صدای قناری را از پا می اندازد؟

اینجا

قبیله را، قبیله می خورد.

روباه را، روباه می کُشد

و عنکبوت را، عنکبوت.

ماه من!

به چشمان تو سوگند

ـ که میلیون ها ستاره اش، پناه می گیرند.

من عرب را رسوا خواهم کرد

آیا،

دلاوری ها، دروغی عربیست

یا تاریخ هم ـ چون ما ـ

                        دروغ می گوید؟

بلقیس!

غایب مباش

که خورشید

               ـ پس از تو ـ

سواحل را روشنا نمی بخشد.

بلقیس!

در فنجان قهوه ی ما

مرگ نهفته است

در کلید خانه ی ما

در گل های باغچه ی ما

در کاغذ روزنامه ها

و در حروف الفبا.

اینک ما ـ بلقیس ـ

دیگر بار به جاهلیت رفته ایم.

به روزگار وحشیگری

اینک ما

دیگر بار

به روزگار بربرها برگشته ایم

که سرودن

کوچی است میان ترکش ها

و کشتن پروانه ها

                   آرمان ماست.

بلقیس!

ای شهید، ای شعر، ای پاکیزه و ای ناب

سبا، ملکه ی خویش را می جوید

سلام این مردم را پاسخ گوی

ای بشکوه ترین شاهزن

ای زن

ای نماد سربلندی های روزگار سومری

بلقیس!

ای زیباترین گنجشک

ای گران ترین شمایلم

تو آن دانه ی اشکی

که بر گونه ی مجدلیه آویخت.

بگو به من

وقتی تو را

از کرانه ی اعظمیه کندم

بر تو ستم کردم؟

بلقیس

          رساترین واژه ی کتاب عشق

و پیوندی خجسته بود

                      از مرمر و ابریشم

و بنفشه های میان چشمانش

                             آسوده می خفتند.

بلقیس!

عطرِ یاد من

مزارِ همسفر با ابر

در بیروت

پس از کشتن سخن

                   از پایت در آوردند.

                                      ـ چون آهوان دیگر ـ

بلقیس!

این سخن مرثیه نیست.

عرب را

          دست مریزاد!

بلقیس!

دلتنگیم

دلتنگیم

دلتنگیم.

خانه ی کوچک ما

شاهزاده ی خوشبوی خویش را می جوید.

بلقیس!

تا مرز استخوان شکسته ایم

کودکان ما

فاجعه را نمی دانند

من هم نمی دانم.

چه بگویم؟

آیا چند لحظه ی دیگر

می نوازی بر کوبه ی در؟

و پالتویت را می آمیزی

خندان می آیی؟

سرسبز و درخشان

                   چون گل باغچه ها؟

بلقیس!

پیچک سبز تو، گریان است

و سیمایت

هنوز میان پرده ها و آینه در نوسان.

بلقیس!

وقت چای عطرآگین عصرانه است.

ـ این چای اصیل چون باده ـ

دیگر، چه کس

استکان ها را میان ما می گرداند؟

چه کسی

فران را به خانه ی ما می آورد؟

بلقیس!

اندوه از پایم می اندازد.

و بیروت

ـ که تو را کشته است ـ

عمق جنایت را نمی داند.

بیروت

ـ که دلباخته ی تو بود ـ

نمی داند دلبر خویش را

با دست خود کشته است

و ماه را

خاموش کرده است.

* * *

بلقیس!

ای گنج افسانه ای ام،

نیزه ی بلند عراقی ام!

بیشه ی خیزران!

ای که از سربلندی، ستار ها را به ستیز می خواندی

این همه شادابی را

                   از کجا می آوردی؟

بلقیس؟

ای دوست

ای نرم چون بابونه.

بیروت

برای من تنگ است.

دریا

       تنگ

           همه جا

                    تنگ.

بلقیس!

خاطره ها

          دشنه ام می زنند.

دقیقه ها

ثانیه ها

           تازیانه ام.

هر سنجاق کوچکی

                   داستانی دارد

و هر گلوبندی.

گیره های گیسوی طلا گونت

مرا ـ چون همیشه ـ

با باران مهربانی

                 سرشار می سازند.

صدای زیبایت

بر پرده ها و صندلی ها و ظرف ها

      شکفته است.

تو،

از آینه ها

          بیرون می آیی

از انگشتری ها

از شعرها

از شمع ها

از جام ها

و از باده ی ارغوانی.

بلقیس!

کاش می دانستی!

همه جای خانه مان درد می کند

در هر گوشه اش

                   تو گنجشکی در پروازی.

و شانه ها حتی،

به یاد گذشته ها

اشک در چشمانشان حلقه می بندد.

مگر شانه هم دلتنگ می شود؟!

بلقیس!

دشوار است که از خون خویش هجرت کنم

من که میان زبانه ی آتش و دود

                                  در محاصره ام.

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

                   باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

من

دیگر تاریخ نمی خوانم

انگشتانم شعله ور شده اند

و پیراهنم را خون می پوشاند.

ما اینک

ـ دیگر بار ـ

به عصر حجر رسیده ایم

هر روز، هزار سال عقب می رویم.

دریای بیروت

بعد از کوچ چشمان تو استعفا داد.

شعر

از غزلی می پرسد

که واژگانش ناتمام مانده است

و کسی پاسخش نمی گوید.

بلقیس!

اندوه

دلم را چون پرتقال می فشارد.

اینک

تنگنای واژگان را می دانم

و تنگنای زبان را.

بلقیس!

تو بشارت بزرگ من بودی

چه کسی بشارتم را دزدید؟

تو نوشتن بودی پیش از آغاز نوشتن

تو تمام جزیره و گلدسته ها بودی.

بلقیس!

ماه من

که تو را به سنگویرانه ها سپردند

وقتی تن روشن تو

چون مرواریدی درخشنده

                          از هم پاشید

به خاطرم رسید

که مگر کشتن زنان

در پسند عرب است؟

یا ما ـ اصلاً

جانیانی حرفه ای هستیم!

بلقیس!

زیباترین وطن!

از روزی که گلویت را بریدند

انسان نمی داند

اینجا

چگونه باید زیست؟

چگونه باید مرد؟

من هنوز

بیشترین بها را

     از خونم می پردازم.

ـ شاید دنیا را خوشبخت کنم ـ

اما

آسمان را پسند آمد که تنها بمانم.

                                     ـ چون برگ زمستان ـ

آیا شاعران

از رحم رنج زاده می شوند؟

و آیا شعر

دشنه ای کاری بر جان است؟

یا تنها منم

که در چشمانم

تاریخ گریه را

               خلاصه می کنم؟

فیروزه چشمانش را

                     به یغما بردند

و انگشتریش را

و گیسوانش را

که چون رود طلا

                    جاری بود.

و دهانش را مالک شدند

و نه گلی به جا گذاشتند

                            نه انگوری.

اگر از فلسطین غمگین

برای ما

ستاره ای یا پرتقالی می آوردند.

اگر از کرانه ی غزّه

سنگریزه ای یا صدفی

اگر در بیست و پنج سال

زیتون بنی را آزاد کرده بودند

یا لیمویی را باز گرده انده بودند

و رسوایی تاریخ را می زدودند

من

قاتلان تو را سپاس می گفتم.

بلقیس!

ـ معبود من تا مرز سرمستی ـ

اما، آنان

فلسطین را رها کردند

و آهویی را از پا درآوردند.

ای یار

تو را از دست من چیدند

و شعر را از لب من

نوشتن را

          خواندن را

                   خردسالی را

                                 و آرزوها را

                                             به یغما بردند.

بلقیس!

تو آن اشکی که بر مژه ی کمانچه می چکید.

زیبای من!

در سایه سار خدا بخواب

که پس از تو

               شعر ناممکن شده است.

زن هم

ناممکن.

بلقیس

…………

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

       باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

……………………………

این قطعه شعری از سوگ سرود «نزار قبانی» شاعر بلند آوازه عرب است که در فقدان بانویش، دلبرش، رعناترین نخل عراق، کوی طلایی رنگ بابل، رساترین واژه کتاب عشق، گنج افسانه ای اش،  نیزه بلند عراقی اش، بیشه خیزرانش، بشکوه ترین شاهزن، زنش: آن نماد سربلندی روزگار سومری سروده است. بانویی که در انفجار سفارت عراق در بیروت منفجر شد و شاعر را به تألمات روحی کشانید و زبان خشم او را تیزتر کرد. از این حادثه به بعد، شاعر، حکومت های عرب را با شدت بیشتری به باد تند انتقاد گرفت.

و اما سابقه این سروگ سرود: در سال ۱۹۷۵ م جنگ داخلی لبنان آغاز شد و عروس شهرهای خاورمیانه به میدانی برای نبرد و برادرکشی مبدل گردید و شاعر متأثر از این واقعه، غم های شاعرانه خود را افزون بر گذشته در هجو اعراب و اندوه فلسطین و خونریزی لبنان پیوسته می سرود. جنگ لبنان سال ها، طول کشید و مردم بسیاری کشته، زخمی و آواره شدند. قبانی به سرودن شعر ادامه داد، شعرهایی که در آن منِ خود پسندِ شاعر بر یار و دیار چیره می شود. «شاعر خودپرست» یکی دیگر از القابی است که منتقدان به وی می دهند. او قبلاً مفتخر بود به شاعر زن و شراب.

یادداشت های محرمانه عاظق قرمطی، با تو وصلت کرده ام ای آزادی، جمهوری در اتوبوس، آیه شیهه اندوه مرا می شنوی؟، تریولوژی کودکان سنگ انداز، شعر چراغی سبز است و اندکی نثر نام برخی از کتاب های این شاعر شهیر است.

قبانی با به درازا کشیدن جنگ لبنان و ناامن شدن این کشور بار سفر را بربست و به لندن و ژنو رفت و چند سال در آنجا گذراند. با پایان جنگ به بیروت بازگشت و انتشارات خود را بار دیگر راه انداخت و کتاب های متعدد خود را به چاپ های چندم رساند.

این شاعر اسطوره ای، اینک با تمام خصوصیات مثبت و منفی خود در گذشته است و با هفت هزار سالگان همسفر است. شکی نیست که او یکی از تأثیرگذارترین شاعران بر شعر عرب است و بالاخره اینکه با مرگ نزار قبانی در سن ۵۰ سالگی در فروردین ۱۳۷۷ ش در لندن، ساحت شعر و ادبیات عرب، یکی از طلایه داران سترگ خویش را از دست داد.

با وجود اینکه شعرهای او به سختی تن به ترجمه می دهند، مجموعه ارزشمند بلقیس و عاشقانه های دیگر با ترجمه موسی بیدج اثری کم نظیر است و اینک با هم می خوانیم: بلقیس از این مجموعه

سپاستان می گویم،

سپاستان می گویم،

دلبرم از پای درآمد.

اینک می توانید

بر مزار این شهید

                   جامی بنوشید.

بلقیس

زیباترین شاه بانوی تاریخ بابِل بود

بلقیس

رعناترین نخل عراق.

وقتی راه می رفت

طاووس ها همراه او

و آهوان در پی.

بلقیس!

تو درد منی

و درد شعر

ـ وقتی که انگشتان بر تنش دست می کشند ـ

پس از گیسوان تو، آیا

                     سنبله ها قد می کشند؟

ای نینوای سبز

کولیِ طلایی رنگ من

ای که موج های دجله

بهاران

زیباترین خلخال ها را ارمغان تو می کرد.

بلقیس!

تو را از پا درآوردند.

این کدام امت عرب است

که صدای قناری را از پا می اندازد؟

اینجا

قبیله را، قبیله می خورد.

روباه را، روباه می کُشد

و عنکبوت را، عنکبوت.

ماه من!

به چشمان تو سوگند

ـ که میلیون ها ستاره اش، پناه می گیرند.

من عرب را رسوا خواهم کرد

آیا،

دلاوری ها، دروغی عربیست

یا تاریخ هم ـ چون ما ـ

                        دروغ می گوید؟

بلقیس!

غایب مباش

که خورشید

               ـ پس از تو ـ

سواحل را روشنا نمی بخشد.

بلقیس!

در فنجان قهوه ی ما

مرگ نهفته است

در کلید خانه ی ما

در گل های باغچه ی ما

در کاغذ روزنامه ها

و در حروف الفبا.

اینک ما ـ بلقیس ـ

دیگر بار به جاهلیت رفته ایم.

به روزگار وحشیگری

اینک ما

دیگر بار

به روزگار بربرها برگشته ایم

که سرودن

کوچی است میان ترکش ها

و کشتن پروانه ها

                   آرمان ماست.

بلقیس!

ای شهید، ای شعر، ای پاکیزه و ای ناب

سبا، ملکه ی خویش را می جوید

سلام این مردم را پاسخ گوی

ای بشکوه ترین شاهزن

ای زن

ای نماد سربلندی های روزگار سومری

بلقیس!

ای زیباترین گنجشک

ای گران ترین شمایلم

تو آن دانه ی اشکی

که بر گونه ی مجدلیه آویخت.

بگو به من

وقتی تو را

از کرانه ی اعظمیه کندم

بر تو ستم کردم؟

بلقیس

          رساترین واژه ی کتاب عشق

و پیوندی خجسته بود

                      از مرمر و ابریشم

و بنفشه های میان چشمانش

                             آسوده می خفتند.

بلقیس!

عطرِ یاد من

مزارِ همسفر با ابر

در بیروت

پس از کشتن سخن

                   از پایت در آوردند.

                                      ـ چون آهوان دیگر ـ

بلقیس!

این سخن مرثیه نیست.

عرب را

          دست مریزاد!

بلقیس!

دلتنگیم

دلتنگیم

دلتنگیم.

خانه ی کوچک ما

شاهزاده ی خوشبوی خویش را می جوید.

بلقیس!

تا مرز استخوان شکسته ایم

کودکان ما

فاجعه را نمی دانند

من هم نمی دانم.

چه بگویم؟

آیا چند لحظه ی دیگر

می نوازی بر کوبه ی در؟

و پالتویت را می آمیزی

خندان می آیی؟

سرسبز و درخشان

                   چون گل باغچه ها؟

بلقیس!

پیچک سبز تو، گریان است

و سیمایت

هنوز میان پرده ها و آینه در نوسان.

بلقیس!

وقت چای عطرآگین عصرانه است.

ـ این چای اصیل چون باده ـ

دیگر، چه کس

استکان ها را میان ما می گرداند؟

چه کسی

فران را به خانه ی ما می آورد؟

بلقیس!

اندوه از پایم می اندازد.

و بیروت

ـ که تو را کشته است ـ

عمق جنایت را نمی داند.

بیروت

ـ که دلباخته ی تو بود ـ

نمی داند دلبر خویش را

با دست خود کشته است

و ماه را

خاموش کرده است.

* * *

بلقیس!

ای گنج افسانه ای ام،

نیزه ی بلند عراقی ام!

بیشه ی خیزران!

ای که از سربلندی، ستار ها را به ستیز می خواندی

این همه شادابی را

                   از کجا می آوردی؟

بلقیس؟

ای دوست

ای نرم چون بابونه.

بیروت

برای من تنگ است.

دریا

       تنگ

           همه جا

                    تنگ.

بلقیس!

خاطره ها

          دشنه ام می زنند.

دقیقه ها

ثانیه ها

           تازیانه ام.

هر سنجاق کوچکی

                   داستانی دارد

و هر گلوبندی.

گیره های گیسوی طلا گونت

مرا ـ چون همیشه ـ

با باران مهربانی

                 سرشار می سازند.

صدای زیبایت

بر پرده ها و صندلی ها و ظرف ها

      شکفته است.

تو،

از آینه ها

          بیرون می آیی

از انگشتری ها

از شعرها

از شمع ها

از جام ها

و از باده ی ارغوانی.

بلقیس!

کاش می دانستی!

همه جای خانه مان درد می کند

در هر گوشه اش

                   تو گنجشکی در پروازی.

و شانه ها حتی،

به یاد گذشته ها

اشک در چشمانشان حلقه می بندد.

مگر شانه هم دلتنگ می شود؟!

بلقیس!

دشوار است که از خون خویش هجرت کنم

من که میان زبانه ی آتش و دود

                                  در محاصره ام.

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

                   باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

من

دیگر تاریخ نمی خوانم

انگشتانم شعله ور شده اند

و پیراهنم را خون می پوشاند.

ما اینک

ـ دیگر بار ـ

به عصر حجر رسیده ایم

هر روز، هزار سال عقب می رویم.

دریای بیروت

بعد از کوچ چشمان تو استعفا داد.

شعر

از غزلی می پرسد

که واژگانش ناتمام مانده است

و کسی پاسخش نمی گوید.

بلقیس!

اندوه

دلم را چون پرتقال می فشارد.

اینک

تنگنای واژگان را می دانم

و تنگنای زبان را.

بلقیس!

تو بشارت بزرگ من بودی

چه کسی بشارتم را دزدید؟

تو نوشتن بودی پیش از آغاز نوشتن

تو تمام جزیره و گلدسته ها بودی.

بلقیس!

ماه من

که تو را به سنگویرانه ها سپردند

وقتی تن روشن تو

چون مرواریدی درخشنده

                          از هم پاشید

به خاطرم رسید

که مگر کشتن زنان

در پسند عرب است؟

یا ما ـ اصلاً

جانیانی حرفه ای هستیم!

بلقیس!

زیباترین وطن!

از روزی که گلویت را بریدند

انسان نمی داند

اینجا

چگونه باید زیست؟

چگونه باید مرد؟

من هنوز

بیشترین بها را

     از خونم می پردازم.

ـ شاید دنیا را خوشبخت کنم ـ

اما

آسمان را پسند آمد که تنها بمانم.

                                     ـ چون برگ زمستان ـ

آیا شاعران

از رحم رنج زاده می شوند؟

و آیا شعر

دشنه ای کاری بر جان است؟

یا تنها منم

که در چشمانم

تاریخ گریه را

               خلاصه می کنم؟

فیروزه چشمانش را

                     به یغما بردند

و انگشتریش را

و گیسوانش را

که چون رود طلا

                    جاری بود.

و دهانش را مالک شدند

و نه گلی به جا گذاشتند

                            نه انگوری.

اگر از فلسطین غمگین

برای ما

ستاره ای یا پرتقالی می آوردند.

اگر از کرانه ی غزّه

سنگریزه ای یا صدفی

اگر در بیست و پنج سال

زیتون بنی را آزاد کرده بودند

یا لیمویی را باز گرده انده بودند

و رسوایی تاریخ را می زدودند

من

قاتلان تو را سپاس می گفتم.

بلقیس!

ـ معبود من تا مرز سرمستی ـ

اما، آنان

فلسطین را رها کردند

و آهویی را از پا درآوردند.

ای یار

تو را از دست من چیدند

و شعر را از لب من

نوشتن را

          خواندن را

                   خردسالی را

                                 و آرزوها را

                                             به یغما بردند.

بلقیس!

تو آن اشکی که بر مژه ی کمانچه می چکید.

زیبای من!

در سایه سار خدا بخواب

که پس از تو

               شعر ناممکن شده است.

زن هم

ناممکن.

بلقیس

…………

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

       باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

……………………………

این قطعه شعری از سوگ سرود «نزار قبانی» شاعر بلند آوازه عرب است که در فقدان بانویش، دلبرش، رعناترین نخل عراق، کوی طلایی رنگ بابل، رساترین واژه کتاب عشق، گنج افسانه ای اش،  نیزه بلند عراقی اش، بیشه خیزرانش، بشکوه ترین شاهزن، زنش: آن نماد سربلندی روزگار سومری سروده است. بانویی که در انفجار سفارت عراق در بیروت منفجر شد و شاعر را به تألمات روحی کشانید و زبان خشم او را تیزتر کرد. از این حادثه به بعد، شاعر، حکومت های عرب را با شدت بیشتری به باد تند انتقاد گرفت.

و اما سابقه این سروگ سرود: در سال ۱۹۷۵ م جنگ داخلی لبنان آغاز شد و عروس شهرهای خاورمیانه به میدانی برای نبرد و برادرکشی مبدل گردید و شاعر متأثر از این واقعه، غم های شاعرانه خود را افزون بر گذشته در هجو اعراب و اندوه فلسطین و خونریزی لبنان پیوسته می سرود. جنگ لبنان سال ها، طول کشید و مردم بسیاری کشته، زخمی و آواره شدند. قبانی به سرودن شعر ادامه داد، شعرهایی که در آن منِ خود پسندِ شاعر بر یار و دیار چیره می شود. «شاعر خودپرست» یکی دیگر از القابی است که منتقدان به وی می دهند. او قبلاً مفتخر بود به شاعر زن و شراب.

یادداشت های محرمانه عاظق قرمطی، با تو وصلت کرده ام ای آزادی، جمهوری در اتوبوس، آیه شیهه اندوه مرا می شنوی؟، تریولوژی کودکان سنگ انداز، شعر چراغی سبز است و اندکی نثر نام برخی از کتاب های این شاعر شهیر است.

قبانی با به درازا کشیدن جنگ لبنان و ناامن شدن این کشور بار سفر را بربست و به لندن و ژنو رفت و چند سال در آنجا گذراند. با پایان جنگ به بیروت بازگشت و انتشارات خود را بار دیگر راه انداخت و کتاب های متعدد خود را به چاپ های چندم رساند.

این شاعر اسطوره ای، اینک با تمام خصوصیات مثبت و منفی خود در گذشته است و با هفت هزار سالگان همسفر است. شکی نیست که او یکی از تأثیرگذارترین شاعران بر شعر عرب است و بالاخره اینکه با مرگ نزار قبانی در سن ۵۰ سالگی در فروردین ۱۳۷۷ ش در لندن، ساحت شعر و ادبیات عرب، یکی از طلایه داران سترگ خویش را از دست داد.

با وجود اینکه شعرهای او به سختی تن به ترجمه می دهند، مجموعه ارزشمند بلقیس و عاشقانه های دیگر با ترجمه موسی بیدج اثری کم نظیر است و اینک با هم می خوانیم: بلقیس از این مجموعه

سپاستان می گویم،

سپاستان می گویم،

دلبرم از پای درآمد.

اینک می توانید

بر مزار این شهید

                   جامی بنوشید.

بلقیس

زیباترین شاه بانوی تاریخ بابِل بود

بلقیس

رعناترین نخل عراق.

وقتی راه می رفت

طاووس ها همراه او

و آهوان در پی.

بلقیس!

تو درد منی

و درد شعر

ـ وقتی که انگشتان بر تنش دست می کشند ـ

پس از گیسوان تو، آیا

                     سنبله ها قد می کشند؟

ای نینوای سبز

کولیِ طلایی رنگ من

ای که موج های دجله

بهاران

زیباترین خلخال ها را ارمغان تو می کرد.

بلقیس!

تو را از پا درآوردند.

این کدام امت عرب است

که صدای قناری را از پا می اندازد؟

اینجا

قبیله را، قبیله می خورد.

روباه را، روباه می کُشد

و عنکبوت را، عنکبوت.

ماه من!

به چشمان تو سوگند

ـ که میلیون ها ستاره اش، پناه می گیرند.

من عرب را رسوا خواهم کرد

آیا،

دلاوری ها، دروغی عربیست

یا تاریخ هم ـ چون ما ـ

                        دروغ می گوید؟

بلقیس!

غایب مباش

که خورشید

               ـ پس از تو ـ

سواحل را روشنا نمی بخشد.

بلقیس!

در فنجان قهوه ی ما

مرگ نهفته است

در کلید خانه ی ما

در گل های باغچه ی ما

در کاغذ روزنامه ها

و در حروف الفبا.

اینک ما ـ بلقیس ـ

دیگر بار به جاهلیت رفته ایم.

به روزگار وحشیگری

اینک ما

دیگر بار

به روزگار بربرها برگشته ایم

که سرودن

کوچی است میان ترکش ها

و کشتن پروانه ها

                   آرمان ماست.

بلقیس!

ای شهید، ای شعر، ای پاکیزه و ای ناب

سبا، ملکه ی خویش را می جوید

سلام این مردم را پاسخ گوی

ای بشکوه ترین شاهزن

ای زن

ای نماد سربلندی های روزگار سومری

بلقیس!

ای زیباترین گنجشک

ای گران ترین شمایلم

تو آن دانه ی اشکی

که بر گونه ی مجدلیه آویخت.

بگو به من

وقتی تو را

از کرانه ی اعظمیه کندم

بر تو ستم کردم؟

بلقیس

          رساترین واژه ی کتاب عشق

و پیوندی خجسته بود

                      از مرمر و ابریشم

و بنفشه های میان چشمانش

                             آسوده می خفتند.

بلقیس!

عطرِ یاد من

مزارِ همسفر با ابر

در بیروت

پس از کشتن سخن

                   از پایت در آوردند.

                                      ـ چون آهوان دیگر ـ

بلقیس!

این سخن مرثیه نیست.

عرب را

          دست مریزاد!

بلقیس!

دلتنگیم

دلتنگیم

دلتنگیم.

خانه ی کوچک ما

شاهزاده ی خوشبوی خویش را می جوید.

بلقیس!

تا مرز استخوان شکسته ایم

کودکان ما

فاجعه را نمی دانند

من هم نمی دانم.

چه بگویم؟

آیا چند لحظه ی دیگر

می نوازی بر کوبه ی در؟

و پالتویت را می آمیزی

خندان می آیی؟

بخش دیدگاه ها بسته است.


Designed by : S.Parhizkary