قیمت بوس و روح خانم مونرو

انسانم آرزوست ۴ دیدگاه »

در طی سالیان طولانی که درس «روش تحقیق در هنر» و «تاریخ اجتماعی ایران و جهان» را برای دانشجویان رشته های سینما و تئاتر می گفتم، احساس کاملا متفاوتی داشتم: احساس شادی و غم. شادی از این جهت که در میان پسرانِ هر کلاس سه چهار دوستِ ارزشمند و وبا وفا را می یافتم که هر روز شاهد پیشرفت و موفقیت آن ها بودم، دوستانی پُرشماری که خاطرات و ارتباطات با آن ها، هنوز هم شادی بخش زندگی ام است و غم از این جهت که بسیاری از دختران هر کلاس را می دیدم که هر روز، غم انگیزتر از دیروز، مثل شمع آب می شدند و شاید هیچ چیزی وحشتناک تر از این نباشد که پدری و معلمی شاهد نابودی فرزندان و دانشجویان خود باشد. بسیاری از اینان نه فلسفه هنر را می دانستند و نه چیستی آن را ، بسیاری از این ها به خاطر تفنن، خودنمایی و  شهرت به این رشته ها آمده بودند، اهدافی که اگر هم تحقق می یافت، بسیار گذرا بود و سرانجامش تلخ.

 در یکی از روزها در حاشیه کلاس برایشان این جمله از «مریلین مونرو»، یکی از زیباترین و مشهورترین بازیگران هالیوود و خواننده مشهور امریکایی را گفتم:

« هالیوود جایی‌ست که هزاران دلار به دختری می‌دهند تا طبق انتظارها نمایش داده شود. هزاران دلار برای یک بوسه‌ و پنجاه سنت برای روح آن دختر. من هزاران دلار گرفته‌ام اما هنوز از پنجاه سنت خبری نیست.» و سپس سرنوشت او را به بحث گذاشتم اینک دوباره بخشی از آن گفته ها را با شما خوانندگان عزیز و هنرمندان گرانمایه مرور می کنم:

مریلین مونرو بازیگر سی و یک فیلم سینمایی در روزهای اوج بازیگری در روز ۵ اوت سال ۱۹۶۲ در خانه‌اش در لس‌آنجلس مرده پیدا شد. پلیس گزارش داد که در کنار تختخواب او یک شیشه قرص خواب‌آور پیدا شده و جسد طوری قرار داشته است که دستش به طرف تلفن دراز شده بوده و به نظر می‌رسید با آخرین انرژی تلاش می‌کرده تلفن کند. دنباله ی این نوشته را بخوانید

قضاوت های غلط

انسانم آرزوست, اوت های غلط, دکتر عباس عاشوری نژاد, سان اشتباه, عذاب وجدان ۵ دیدگاه »

یکی از خطاهای بزرگ زندگیم، تو وقت هایی بوده که در باره ی دیگران قضاوت کردم. جالب اینه که این قضاوت های غلط، متعلق به دوره ی خاصی از زندگیم نبوده تقریبا از زمانی که خودم رو شناختم شروع شده و تا همین هفت – هشت سال پیش هم ادامه داشته، حتا در همین سال های اخیر هم که بسیار تلاش کردم تا در باره ی اتفاقاتی که دور و بَرَم رخ میده، قضاوت نکنم، باز هم وسوسه هاش  به ناخودآگاه ذهنم میاد و بَسته به قدرتِ جذابیتش باید در مقابلشون وایسم و به دلایل  و بهانه ها و گاه، لطایف الحیل ها از خودم دورشون کنم.

باز، جالبه که اعتراف کنم: قضاوت هام در گذشته و وسوسه هاش در امروز، در دایره یکی- دو حوزه مشخص زندگیم نبوده، تقریبا همه ی مسایل رو در بَر میگیره: از خونه گرفته تا کوچه، از همکارها گرفته تا دانشجوها،  از سیاست گرفته تا اقتصاد ، از اجتماع گرفته تا فرهنگ و دین، از مسائل ریز گرفته تا درشت، از آدم ها گرفته تا دنباله ی این نوشته را بخوانید

بلقیس

انسانم آرزوست هیچ دیدگاه »

بلقیس!

اگر منفجرت کردند

       باکی نیست.

که تمام جنازه های ما

از کربلا می آغازند

و به کربلا می رسند.

این قطعه شعری از سوگ سرود «نزار قبانی» شاعر بلند آوازه عرب است که در فقدان بانویش، دلبرش، رعناترین نخل عراق، کوی طلایی رنگ بابل، رساترین واژه کتاب عشق، گنج افسانه ای اش،  نیزه بلند عراقی اش، بیشه خیزرانش، بشکوه ترین شاهزن، زنش: آن نماد سربلندی روزگار سومری سروده است. بانویی که در انفجار سفارت عراق در بیروت منفجر شد و شاعر را به تألمات روحی کشانید و زبان خشم او را تیزتر کرد. از این حادثه به بعد، شاعر، حکومت های عرب را با شدت بیشتری به باد تند انتقاد گرفت. دنباله ی این نوشته را بخوانید

پنج حسرت آخر عمر

انسانم آرزوست ۴ دیدگاه »

     به مناسبت های مختلف، از دور میز صبحانه، نهار و شام گرفته تا توی کلاس درس و اتاق استادان تا در جمع دوستان و پارک و هرکجای دیگری که فرصتی هم به من برسد تا در باره ی زندگی آدمی سخن بگویم ، بی درنگ می گویم که هیچ چیزی به اندازه ی عبرت ناپذیری آدمی مرا متحیر نمی کند.

      واقعا عجیب است که ما این همه ادعای دانستن داریم و از عبرت های روزگار درسی نمی گیریم، چنان که در خورِ شان انسان است. این همه مرگ را، هر روز، می بینیم و تا گورستان به مشایعت مردگان می رویم ولی انگار نه انگار که روزی خواهیم مُرد:

گرگ اجل یکایک از این گله می برد             وین گله را ببین که چه آسوده می چرد!

     این همه بیماریِ خویشان و دوستانمان را می بینیم و در بیمارستان و درمانگاه و خانه به عیادت شان می رویم ولی انگار نه انگار که ما هم گرفتار بیماری خواهیم شد. این همه پدربزرگ ها ، مادربزرگ ها ، پدرها و مادرها در کنارمان می بینیم که هر روز پیرتر و ناتوان تر می شوند ولی انگار نه انگار که ما هم پیر و ناتوان خواهیم شد. اگر ما از این همه عبرت روزگار، اندکی عبرت می گرفتیم حال و روزمان خیلی بهتر از این بود. بی هیچ حرفِ دیگری به سراغِ خاطرات این پرستار می رویم:

    پرستاری در یکی از بیمارستان‌های استرالیا که ویژه نگهداری از بیمارانِ در شرف مرگ بود، بر اساس گفته‌های بیمارانِ لحظاتِ آخرِ عمر، عمده‌ترین موارد پشیمانی و حسرت آنان را جمع آوری و دسته‌بندی کرده است. این پرستار به نام «برونی ویر» آخرین گفته‌ها، آرزوهای بر باد رفته و حسرت‌های این افراد را ابتدا در وبلاگ خود منتشر کرد. مطالب این وبلاگ چنان مورد توجه قرار گرفت که وی براساس آن کتابی نوشت به‌ نام « پنج پشیمانی عمده در لحظه مرگ ». برونی ویر در کتاب خود اشاره می‌کند که اکثر افراد در لحظاتی که در انتظار مرگ هستند، دید بسیار دقیق و روشنی راجع به زندگی خود و زندگی به طور کلی پیدا می‌کنند و کسانی که هنوز عمری برای آنها باقی مانده با توجه به این مطالب شاید بتوانند از تجارب دیگران بیاموزند.

یک : ای کاش شهامت داشتم زندگی خود را به شکلی سپری کنم که حقیقتا دوست داشتم؛ و نه به شیوه‌ای که دیگران از من انتظار داشتند. دنباله ی این نوشته را بخوانید

اگر هنوز دیو و دَد نشده ایم…

انسانم آرزوست ۲ دیدگاه »

اگر هنوز دیو و دَد نشده ایم…

(در همزبانی با استاد محسن شریف)

………………………………..

     اگر هنوز بر این باوریم که در کشاکشِ این روزگارِ نامَرد پرور، دیو و دَد  نشده ایم، یعنی هنوز به دیگران بی حرمتی نمی کنیم و مالِ حرام نمی خوریم و مالِ یتیم را نمی بَریم و گران فروشی و کَم فروشی نمی کنیم و ربا نمی دهیم و نمی گیریم و دروغ نمی گوییم و تملقِ بالادستی و تحقیرِ زیر دستی نمی کنیم و با چشمِ ناپاک به زنِ همسایه نمی نگریم و به مظلومان، ستم نمی کنیم  و آبروی انسانی را نمی ریزیم و در حقِ معلم و شاگردِ خود ستم نمی کنیم  و پدر و مادر خود را فراموش نکرده ایم و دایی و عمو و عمه و خاله را از یاد نبرده ایم و به گربه ها و گنجشکان سنگ نمی زنیم  و بر روی تکه ها نان پا نمی گذاریم و گستاخانه به چشمانِ استاد خود نگاه نمی کنیم و شاخه ی درختان را نمی شکنیم و زیارت دریا و جنگل و کوهستان را فراموش نکرده ایم و به واقعه ی حیرت انگیزِ طلوع و غروب خورشید بی اعتنا نیستیم و بالاخره از خداوند و کائنات به خاطر این همه مهربانی و برکت سپاسگزار هستیم،  پس؛ هنوز باید چراغ هایمان را روشن نگه داریم، به احترامِ آن که تا زنده بود چراغش را روشن نگه داشت و دوباره و چندباره گِرد شهر بگردیم؛ به احترام آن که هر شب با چراغ همی گشت گرد شهر، دنباله ی این نوشته را بخوانید

دوستت دارم

انسانم آرزوست ۴ دیدگاه »

   گابریل خوزه گارسیا مارکز، رمان‌نویس ، روزنامه ‌نگار ، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی ، مشهور به گابو یا گابیتو(برای تحبیب به معنای گابریل کوچک) به‌واسطه‌ی ابتلا به سرطان غدد لنفاوی در سن ۸۷ سالگی (در ۱۷ اوریل ۲۰۱۴ میلادی) در مکزیکوسیتی با زندگی اجتماعی اش وداع کرد. وی بعد از اعلان‌ رسمی و تأیید خبرِ بیماری‌اش، ‌متن زیر را به‌عنوان وداع نوشته است.

  در زمانی که غمگینانه مرگ گابو را از طریق فضای مجازی پیگیری می گردم، در عین حال بسیار خوشحال شدم که جوانان و نوجوانان، این قدر، تحت تاثیر این نوشتار واقع شده اند، بسیاری از پیامک هایی که زیر این نوشتار بود حکایت از خستگیِ آن ها از تمدنِ ملالت آور امروز داشت و این مقدمه ای خواهد بود برای بازگشت به سوی بدویت معصوم یعنی بازگشت به سوی خدای مهربان، پیامبر رحمت، سادگی، معنویت، دوستی، نور، آفتاب، روح، احساس، عاطفه، شیدایی، عشق، کودکی، اکنون و بازگشت به سوی زیبایی و طراوتِ زندگی. من بسیار امیدوارم که انسان دوباره برگردد به سوی زندگی، پس از پیمودن این همه را ه های پُر پیچ و خم و این همه تلاش از پی هیچ و این همه خستگی و کسالت و دلمردگی. اینک با هم می خوانیم وصیت گابریل کوچک را:
«اگر خداوند فقط لحظه‌ای از یاد می‌برد که عروسکی پارچه‌ای بیش نیستم و قطعه‌ای از زندگی به من هدیه می‌داد، شاید نمی‌گفتم همه‌ی آنچه که می‌اندیشیدم و همه‌ی گفته‌هایم را.اشیاء را دوست می‌داشتم، نه به سبب قیمتشان، که معنایشان را.
رویا را به خواب ترجیح می‌دادم، زیرا فهمیده‌ام به ازای هردقیقه چشم به هم گذاشتن، ۶۰ ثانیه نور از دست می‌دهم.
راه می‌رفتم آن‌گاه که دیگران می‌ایستادند.
اگر خداوند فقط تکه‌ای از زندگی به من می‌بخشید، ساده لباس می‌پوشیدم، عریان یله می‌شدم زیر نور آفتاب، نه فقط جسمم، بلکه روحم را عریان می‌کردم دنباله ی این نوشته را بخوانید

عاشقانه زیستن، در اوج مردن

انسانم آرزوست ۴ دیدگاه »

     او، زمانی مرد که هنوز، زنده بود. نه درست تر بگویم: او درست، زمانی مرد که در اوج زندگی اش بود ؛ یعنی غرق عاشقانه زیستن بود. یعنی به همه چیز عشق می ورزید: پدرش، مادرش، برادرش، همسرش، فرزندان و نوه هایش، حتا خواهر شوهرها و فرزندان و دامادها و نوه های آن ها و هرچه نشانی از عشق داشت. او، عشق می ورزید به هر که و هر چه، نشانی از عشق داشت: به گل های روییده در حیاط خانه، به باغچه، به یک مسافرت دو روزه، به شست و شوی ماشین شوهرش، به یک تفریح ساده کنار زاینده رود، به نهار دستجمعی در یک رستوران سنتی. او به طور حیرت انگیزی به همه چیز عشق می ورزید.. حتا، اسباب کشی یک خانه، خانه خودش یا غریبه، یا پذیرایی از ۵۰ نفر مهمان در نیمه شب. هر چه بود شادی بود و عشق بود و  زندگی بود. هیچ کس با او احساس خستگی و کسالت نمی کرد. در جغرافیای ذهن و زبان و زندگی اش دروغ و تملق و ریا و غیبت حضوری نداشت. من ندیدم کسی به یاد آورد که این زن، از کسی بد گفته باشد. و همین ها بود که باعث شد، او بتواند، رنج ها ودردهای جانکاهش را به پشت نهد و عاشقانه زندگی کند. عاشقانه زندگی کردن، دشوار است ، نه، بسیار دشوار است. عاشقانه زیستن، کارستان است و شاهکار است، در میان این همه مردگان زنده، مردمان خسته، خستگان نومید دنباله ی این نوشته را بخوانید

راه ما

انسانم آرزوست ۵ دیدگاه »

      در این دنیای پر هیاهو، در میان این همه پیچ و گذرهای نافرجام، رویاهای بر باد رفته و آروزوهای برنیامده، سفرهای جانفرسا در دریاهای آشفته , کشتی های فرسوده و شکسته، در میان این همه اندوه، تنهایی، بی اعتمادی، نامهربانی و نا انسانی، در میان این همه درد، رنج و مرگ های مفاجات، دام های مخوف، کوره راه های زندگی و … در میان این همه، دریغ و دروغ که روح هر انسان آزاده ای را به شدت می آزارد،  راه کدام است و نشانه ها کجایند و چراغ ها در دستان کیست؟ بر این باورم که، در تکاپوی انسان شدن و درک حقیقت انسان،  راه هایی وجود دارد. یکی از این راه ها راه سکوت فعال است، سکوتی که سرشار از ناگفته است، اعتراف به عشق های نهان است و هزار ماجرای دل انگیز دیگر یک بار ذیگر فعالانه گوش فرا دهیم به ندای آسمانی « مارگوت بیگل» عمیقا گوش فرا دهیم به این نغمه های ملکوتی، به خصوص آن گاه که از حنجره های پر درد « شاملو» برمی آید تا ببینیم شکوه انسان را و درک کنیم زیبایی های جهان را و پاسخ گوییم به سوالت بی شمارمان: « دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان و شگفتی های بر زبان نیامده دنباله ی این نوشته را بخوانید

عاشورا عالی ترین روایتگر حرمت انسان

انسانم آرزوست ۵ دیدگاه »

       عاشورا واقعه ای تمام عیار برای نشان دادن عزت و حرمت انسان است. تمام اجزای این واقعه از اپتدا تا انتها طوری رقم خوردند که برای همیشه نه تنها در خاطر شیعیان و مسلمانان بلکه برای هر آن کس که دوستدار عزت و حرمت انسان است باقی خواهد ماند. این واقعه راهی را گشود تا به انسان یاداوری کند که در بد ترن و سخت ترین شرایط نیز می توان حرمت انسان را نگاه داشت. اینک قسمتی از مقاله بلند عزت در قیام عاشورا ، با هم می خوانیم:
” شاید بتوان گفت که اگر بخواهیم تجلّی و مظهر کامل صفت عزت الهی را در روی زمین مشاهده نماییم، چاره‌ای جز آن نداشته باشیم که آن را در حسین(ع) و آن هم در روز عاشورا مشاهده کنیم. دنباله ی این نوشته را بخوانید

حکایت موسی(ع) و بهشت

انسانم آرزوست ۱۴ دیدگاه »

     شنبه این هفته ( هقتم بهمن ۱۳۹۱) کازرون بودم، صبح این روز با مادرم به بازار سنتی (ابوالفتح) رفتم تا برایش کفش بخرم. مادرم – که خداوند او را عاقبت بخیر کند – زن بسیار محجوب و قانعی است و با وجود این که بیش از ۲۰ سال از درگذشت پدر عزیزم، می گذرد و سرپرستی او به عهده من است تا به حال از من تقاضای خرید چیزی نکرده است، وانگهی هرگاه او را به بازار می برم باید به هزار خواهش و التماس چیزی را برایش بخرم. این هفته او را به بازار برده بودم تا برایش کفش تازه ای بخرم ولی مثل همیشه اکراه می کرد. در حالی که مسیر را طی می کردیم و من خواهش می کردم و او اکراه می کرد، به یک مغازه قدیمی رسیدیم که فروشنده آن پیرمردی بود از آن پیرمردهایی که نشان دیانت و امانت و انسانیت در چهره او بسیار آشکار بود. مادر را به اکراه به در مغازه اش بردم و با انواع مهربانی از او تقاضای خرید کفش کردم ، پیرمرد که این اوضاع را دید به کمکم آمد و با لهجه دلنشین کازرونی، مادر را دعوت به مغازه اش کرد و او را کنار چراغ والور نفتی نشاند و حکایت موسی(ع) و همنشینش در بهشت را به شیرین زبانی تعریف کرد و در حالی که من و مادرم غرق در داستان شده بودیم کفش ها را می آورد و می برد و بالاخره یکی را که اندازه و مناسب سن و سال مادرم بود داخل جعبه اش گذاشت و به او داد. این اتفاق و داستان حضرت موسی، مرا از دغدغه کفش مادر نجات داد و عبرتی بود تا من بدانم که از این به بعد مادر را برای خرید، به کجاها باید ببرم و بدانم چگونه می توان با داستان، کفش را به پای زن ها کرد و بالاخره بدانم که ارزش مادر چقدر است. این داستان را به شکل ویرایش شده اش با هم می خوانیم:

“روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سئوال می کند : آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد ؟ خطاب می رسد : آری ! موسی با حیرت می پرسد : آن شخص کیست ؟ خطاب میرسد : او مرد قصابی است در فلان محله دنباله ی این نوشته را بخوانید


Designed by : S.Parhizkary