انسان الهی

انسانم آرزوست هیچ دیدگاه »

     یکی از تفاوت های بارز انسان و دیگر موجودات این است که می تواند برای تکامل خود اندیشه ورزی نموده و راه و روش هایی را انتخاب کند که زودتر و راحت تر به نتیجه رسد.انسان همچنین از این بخت و تقدیر برخوردار بوده است که مورد حمایت و هدایت ذات اقدس الهی قرار گیرد و با استفاده از پیام های خداوندی که در قالب های مختلف و از جمله وحی پیامبران راهنمای او می شوند بهترین راه ها را برگزیند. در این راستا تعلیم و تربیت اسلامی برگرفته از شریعت الهی قابل تعریف است . اینک با هم خلاصه ای از این نوع تعلیم و تربیت را می خوانیم..
۱)الهی بودن
در تربیت اسلامی همه تصمیم گیری ها و فعالیت ها بر اساس شریعت اسلامی طراحی می شود.اهداف تربیت به نحوی تعیین می شوند که تحقق آن ها انسان را به خداوند متعال نزدیک سازد .پرورش انسان خدا محور ،متفکر و تزکیه شده که از جمله اهداف تربیتی است، همه بر اساس مکتب تربیتی اسلام طراحی می شوند. دنباله ی این نوشته را بخوانید

از بازرگانی مرگ تا آفرینش زندگی

انسانم آرزوست ۹ دیدگاه »

در آوریل ۱۸۸۸ میلادی یک روزنامه فرانسوی به اشتباه مرگ لودویک نوبل ، برادر الفرد نوبل را به وی نسبت داد و به طعن این واقعه را مرگ «بازرگان مرگ» یاد کرد ، بازرگانی که با یافتن راههای تازه برای کشتار جمعی ثروت کلانی را صاحب شده است. .
این قضیه درست هشت سال قبل از مرگ آلفرد نوبل ، موجب پریشانی مخترع دینامیت شد و نامبرده بر آن شد تا این نگرش منفی نسبت به خود را به نوعی برطرف کند و تلاش کرد که ثروتش را در راه خدمت به بشریت صرف کند به همین خاطر در وصیت نامه اش تجدید نظر کرد و بخش اعظم ثروت خود را در مراکز اقتصادی قابل اطمینان سرمایه گذاری کرد.نامبرده در ساعت دو بعد از نیمه شب دهم دسامبر :۱۸۹۶در سن ۶۳ سالگی و در ایتالیا در گذشت .
متن وصیت نامه آلفرد نوبل:
«من امضا کننده زیر آلفرد برنهارد نوبل پس از مطالعات و ملاحظات دقیق اعلام می دارم که آخرین وصایای من نسبت به میراثی که ممکن است پس از مرگ بر جای بماند، به شرح زیر است . به اجرا کنندگان وصایای خود توصیه می کنم در مورد میراث من که قابل تبدیل شدن به وجه نقد است به ترتیب زیر اقدام نمایند:
آنچه که از من به ارث می ماند، دنباله ی این نوشته را بخوانید

قلبت کتیبه ای باستانی است…

انسانم آرزوست ۲۰ دیدگاه »

واقعاً که این گنجینه ی سَر به مُهرحکایتی دارد، حکایت از قرن ها شوریدگی و سرگشتگی عشق های نهان و آشکار، آرزوهای دور و دراز، شادی های وصف ناپذیر و ماتم های به ظاهر تحمل ناپذیر. واقعاً که این گنجینه ای که در سینه ی من و توست پر رمز و رازترین گنجینه ی عالم است واقعاً کتیبه ای است بی بدیل حاوی عشقِ ازلی ، عشقی که هر چه عقل است و مدعای عقل به سخره گرفته است . واقعاً که انسان چقدر باید ناانسان باشد که ارزش این گنجینه ی سر به مهرِ نشسته در سینه اش را نداند و در پی گشودن آن برنیاید و واقعاً اگر ما برای پی بردن به رمرز و رازهای خویش و جهان به این جهان نیامده ایم پس برای چه کار آمده ایم و واقعاً اگر حقیقت من و تو و جهان و هر چه در اوست در این گنجینه نیست ، پس کجاست ؟ آنان که هر کجا به جز این جا گشتند به کجا رسیدند؟چه راهی را گشودند که در آن تردید و نابسامانی نبود؟ از هر طرف که رفتیم جز وحشتمان نیفزود بنابراین یک بار هم که شده اما مردانه و عاشقانه به راه دریافت حقیقت های گنجینه ی درونمان برویم و ببینیم که در آن جا چه ها هست از عشق و آرامش واقعاً که:
قلبت کتیبه‌ای باستانی است؛ از هزاره‌ی دور. سنگ نبشته‌ای که حروفی ناخوانا را بر آن حکاکی کرده‌اند. الفبای قومی ناشناخته را شاید؛ و تو آن کوهی که نمی‌توانی واژه‌هایی را که بر سینه‌ات کنده‌اند، بخوانی.

دنباله ی این نوشته را بخوانید

نبودن بهتر از بودن خاصه در بهار(قسمت پایانی)

انسانم آرزوست ۹ دیدگاه »

خوانندگان عزیزم به خاطر می آورند که هفته ی قبل به بهانه ی شعر زیبا و بلند عقاب و زاغ یادداشتی نوشتم و بخش از این شعر زیبا را با هم خواندیم . این هفته نیز می افزایم که این جمله ی مرحوم صادق هدایت چقدر در این حال و هوا به دل مان نشسته است که : « غم قفس به کنار آن چه عقاب را پیر می کند پرواز زاغ بی سرو پاست ».
در واقع در امتداد این جمله باید این سؤال را که بیشتر به حوزه ی فلسفه ی اجتماعی مربوط است ، مطرح کنم که آیا بالاخره انسان رستگار خواهد شد و بالاخره انسانیت به حاکمیت خواهد نشست ؟ به تعبیری دیگری آیا بالاخره عقاب از قفس نجات خواهد یافت و به آسمان باز خواهد گشت و زاغ بی سرو پا از جولان خواهد افتاد؟
در واقع این سؤال مهم ترین سؤال تمام اندیشمندان و فلاسفه تاریخ و فلاسفه اجتماعی در همه ی اعصار زندگی بوده است . من، می اندیشم آرزوی تحقق مدینه ی فاضله در جهان هستی و رستگاری نهایی انسان درعرصه ی گیتی همیشه به عنوان آرزو باقی خواهد ماند ، آرزویی شیرین که نفس وجود آن در ذهن و زبان و کتاب های ما همچنان ارزشمند است : ” چون صبر نیست بر من کام او عشق بازی می کنم با نام او ” اما به گمانم در شرایط گرفتاری انسان اندیشمند در قفس اجتماع ، بهتر است که ما کار « عقاب » مورد بحث مان را بکنیم یعنی با حفظ آرزوی رهایی انسان از قفس تنگ و بزرگ دنیا ، به جست و جوی چاره ی مرگ بپردازیم . انسان ، حداقل ، در این حیطه ی معرفت شناسی آزادی بسیاری دارد.همچنان که عقاب مورد بحث مان به این کار همت گماشت. ما ، با جست و جوی چاره ی مرگ می توانیم به فهم زیبایی از واقعیت و حقیقت انسان دست یابیم.
با فهم رمز و رازهایی از واقعیت و حقیقت مرگ ، انسان در می یابد که بایستگی ها و شایستگی ها یش چگونه است . همچنین در می یابد که رنج ها و شادی هایش را چگونه تفسیر کند، فهم این نکته ی کلیدی از هستی انسان – و مرگ بخشی از هستی انسان است – در واقع نه تنها انسان را در اندیشه های فلسفی اش یاری خواهد کرد بلکه بر مناسبات اجتماعی اش نیز به شدت تاثیر خواهد گذ اشت. با فهم واقعیت و حقیقت مرگ، تعریف ما و نحوه ی برخورد ما با دوستان و خانواده و مغازه دار و راننده ی تاکسی و معلم و … مشخص خواهد شد . در نتیجه ی این فهم حتا شکل بهره مندی ما از نیازهای شخصی مان مثل این که چه ، چقدر و چگونه بخوریم و بپوشیم و بخوابیم … مشخص خواهد شد.
در تحلیل نهایی ام باید بگویم با فهم مسأله ی مرگ است که انسان به عنوان موجودی انتخااب گر معنا خواهد یافت .در این شرایط است که او خواهد توانست راه و منش سپند مینو (فرد پاک) را اختیار کند و یا انگره مینو (فرد خبیث) را ، راه عقاب را یا زاغ را و اینک با هم می خوانیم ادامه ی شعر زیبای عقاب را :

پدرم نیز به تو دست نیافت
تا به منزلگه جاوید شتافت
لیک هنگام دم باز پسین
چون تو بر شاخ شدی جایگزین
از سر حسرت بامن فرمود
کاین همان زاغ پلید است که بود
عمر من نیز به یغما رفته است
یک گل از صد گل تو نشکفته است
چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟ دنباله ی این نوشته را بخوانید

نبودن بهتر از بودن خاصه در بهار (بخش نخست)

انسانم آرزوست ۱۰ دیدگاه »

    هر چقدر که بیشتر می‌اندیشم، بیشتر درکار خودم، خودمان و مردمان حیران می‌شوم. هر چقدر که بیشتر می‌اندیشم، بیشتر به این گفته‌ی آلبرت انشتین باور می‌یابم که: «دو چیز انتها ندارد یکی جهان هستی و دیگری حماقت آدمی البته در اولی شک دارم». واقعاً ما در این چند روز عمر، بسیاری از کوچه‌ها را بلد شدیم، مغازه‌ها را… رنگ چراغ راهنما را… حتّی جدول ضرب را… دیگر در راه مدرسه گم نمی‌شویم، اما میان خودمان گم شده‌ایم، خودمان را بلد نیستیم. وقتی خودمان را بلد نباشیم انگار هیچ چیز را بلد نیستیم، زندگی را بلد نیستیم و آن کس که زنده بودن، زنده ماندن و زندگی کردن را بلد نیست، تن به هرگونه حقارت و حماقتی می‌دهد، با اشتهای هرچه تمام‌تر بر سر سفره‎ی گندزار و مردار می‌نشیند، دیگر بوی هیچ عفونتی برایش آزار دهنده نیست. زیر پای دیگران و البته خودش را پیوسته خالی می‌کند و در نهایت به مرگی جان می‌سپارد که واویلا واقعاً: از آمدن و رفتن ما سودی کو؟ اصلاً سود به کنار چقدر دردناک است که نیامدن اشرف مخلوقات سودمندتر از آمدنش باشد. وقتی حکایت عقاب فقط حکایتی است به گوشم. ما  مانده ایم و واقعیت تلخ زاغ و سایه شوم آن که بر سرمان سنگینی می‌کند  در این اوضاع و احوال چقدر شرافتمندانه است: نبودن بهتر از بودن خاصه در بهار. اینک با هم شعر زیبای «عقاب» سروده استاد دکتر پرویز ناتل خانلری را می‌خوانیم:
گشت غمناک دل و جان عقاب
چو ازو دور شد ایام شباب
دید کش دور به انجام رسید
آفتابش به لب بام رسید
باید از هستی دل بر گیرد
ره سوی کشور دیگر گیرد
خواست تا چاره ی ناچار کند
دارویی جوید و در کار کند دنباله ی این نوشته را بخوانید

هویت­ یابی زنان در سپهر سنت

انسانم آرزوست ۱۰ دیدگاه »

من در دوران تحصیلات مقطع دکتری افتخار شاگردی  استاد دانشمندم خانم دکترسهیلا ترابی فارسانی را داشتم و از ایشان به خصوص دز دزس جامعه شناسی خیلی درس ها را آموختم این مقاله استادم را برای مطالعه  و به خصوص اظهار نظر  دوستان عزیزم تقدیم می کنم.

 چکیده

 فهم تفاوت میان جوامع سنتی و جوامع مدرن از منظر پژوهشگری که در جامع ه­ای برزخی می­زید – جامع ه­ای که در عین بهره­ گرفتن از بسیاری عناصر مدرن، همچنان هنجارهای اجتماعی و فرهنگ ی­اش حاصل رسوبات فرهنگی جامعه سنتی است – حایز اهمیت بسیار است. به ویژه به دست دادن فهمی از وضعیت زنان در زمان حاضر مستلزم آگاهی بر این است که ریشه یابی اثر گذاری شرایط اجتماعی، حقوقی و فرهنگی در جامعه سنتی مبین این است که آحاد اعضای جامعه، علی الخصوص زنان به شخصیت­هایی ضعیف، وابسته و غیر مستقل بدل می­شوند که موجب بروز روحیات اخلاقی خاصی می­شود. در جامعه سنتی که شتاب تحولات چندان بطئی و تدریجی است که در بررسی مقاطع طولانی نیز ایستا به چشم می­آید، مناسبات اجتماعی از پیش تعیین شده است و مجال تحرک فردی را در سپهر اجتماعی اگر ناممکن نسازد، آن را به امری بسیار دشوار بدل می­کند. شخص تابع روح جمعی است و اندیشه صلب است زیرا اندیشه انتقادی که مبانی و پایه­ ها را به نقد بکشد ناشناخته است؛ افزون بر این، احساسات و هیجانات و ذهن گرایی بر امور غلبه دارد، و تا آنجا که می­توان از حضور نوعی عقلانیت سخن به میان آورد بیشتر خردی معطوف به کلیات است که قابلیت انطباق بر پدیده­های جزیی در زندگی روزمره را ندارد. در جامعه سنتی از زن تعریف خاصی به دست داده می­شود که هویت او را در چهارچوب­هایی از قبیل آشپزخانه، بچه­داری و شوهرداری رقم می­زند که به «اخلاق حرمسرایی» و «اخلاق خانه زنکی» راه می­برد. در چنین چهار چوبی هویت زن تنها در جایگاه همسر و مادر معنا می­یابد. ساختار چند همسری و محدودیت­های برآمده از نظام حقوقی و اجتماعی زنان را ناگریز می­کند که برای حفظ موقعیت خود در خانواده به رقابت با هم برخیزند تا به آنجا که در رقابتی کور برای جلب نظر جنس مخالف به حذف فیزیکی رقیب هم جنس نیز بکوشند. از جمله تبعات زیستن در چنین موقعیتی این است که زن محصور در ناامنی و تعصب اجتماعی در فضایی محدود به موجودی وابسته و ناتوان بدل می­شد که برای جبران ناتوانی خود، به فال، جادو، سرکتاب باز کردن و خرافات روی می­آورد. این پژوهش بر آن است که ویژگی­های هویتی زنان در جهان سنت بر آمده از شرایط اجتماعی متعینی است که در ساختار جامعه سنتی مندرج است، و بر این باور است که با دگرگونی و آگاهی از شرایط مشترک زنان، می­توان به نوعی آگاهی جنسیتی و ایجاد و گسترش شبکه­ های خواهرانه دست یافت.

واژگان کلیدی:جامعه سنتی، ذهن سنتی ، زنان، هویت یابی. دنباله ی این نوشته را بخوانید

از بهار بوشهر تا بهار کازرون

انسانم آرزوست ۹ دیدگاه »

از بهار بوشهر تا بهار کازرون یک فصل فاصله است، بهار بوشهر، زمستان است و بهار کازرون ، بهار و هر یک برای خود داستانی دارد حاصلش شوری و شوقی و دردی و رنجی.

من از وقتی که افتخار زندگی در شهر رویایی بوشهر را پیدا کردم این موهبت را یافته ام که هر سال دو بهار را تجربه کنم؛ تجربه دو بهار هم  بسیار نشاط انگیز است و هم غم انگیز. نشاظ انگیز است چون هر سال دو بار زایش را نجربه می کنم و سبزی و زندگی را و هم غم انگیز است چون وقتی از کازرون برمی گردم سبزه های بوشهر به شکل بی رحمانه ای خشک شده اند و واقعا من ندارم سر سبزه ای را دیدن که کنون زرد و خشک شده است .

بهار بوشهر خیلی زود فرا می رسد و سبزه ها در دی ماه سبز می شوند و درختان بسیار زود به شکوفه می نشینند وزمین فرصتی مغتنم  می یابند تا از زنجیر رنجی سترگ که حاصل تابستانی طاقت فرساست  نجات یابد و با اولین قطره های باران هزار حادثه سبز را بیافرینند؛ زمین که به سرعت سبز شد عشق جاری می شود و دنباله ی این نوشته را بخوانید

دلتنگی‌های اصحاب و سگ اصحاب کهف

انسانم آرزوست ۱۳ دیدگاه »

امروز، دیگر، ترس و گریز آدمیان از دیوان و ددان و سگان نیست. امروز، ما، با حسرتی و اندوهی، به حال دیوان و سگان و ددان افسوس می‌خوریم که در چنگال آدمیان گرفتار آمده‌اند، امروز، ما، با حسرتی و اندوهی به حال خویش، افسوس می‌خوریم که در چنگال خویش و همنوعان خویش گرفتار آمده‌ایم.سگ اصحاب کهف

امروز، ما، بی‌هیچ محدودیتی، با انواع راههای سنتی و مدرن در حال دریدن یکدیگریم. دراین هنگامه‌ی بی‌فرجام، آن‌کس که به هنگام می‌اندیشد چاره‌ای جز فرار از دست دقیانوس درون و برون خویش و پناه بردن به غارِ تنهایی نمی‌یابد و آن کس که نابهنگام می‌اندیشد، به فرض رهایی از دقیانوس برون، توانایی فرار از دست دقیانوس درون را ندارد. اینک، با هم مرثیه‌ای بخوانیم از زبان اصحاب کهف:

«دلم، برخاستنی به ناگاه می‌خواهد و گریختنی گرامی از سرِ فریاد. دلم غاری می‌خواهد و خوابی سیصد ساله و یارانی جوانمرد.

می‌خواهم چشم برهم بگذارم و ندانم که آفتاب کی برمی‌آید و کی فرو می‌شود و ندانم که کدامین قرن از پی کدام قرن می‌گذرد. دنباله ی این نوشته را بخوانید

شیرینی قهوه ی نمکی

انسانم آرزوست ۱۷ دیدگاه »

        من همیشه با آدم هایی که برای عشق حد و مرز تعیین می کنند، نه تنها مخالف بوده ام بلکه گاه حیرانم که ما آدم ها عجب کارهای عجیب و غریبی که نمی کنیم . حتا اگر دستمان برآید :” گویند رمز عشق مگویید و نشنوید / مشکل حکایتی است که تقریر می کنند”. و گاه حیرانم که گروهی دیگراز این سوی بام افتاده اند و به خود اجازه می دهند هر چیزی را عشق بنامند: “عشق هایی کز پی رنگی بود / عشق نبود عاقبت ننگی بود”. هردو گروه ازاین سو و آن سوی بام افتاده فراوانند. عشق حرمت دارد ؛ انسان حرمت دارد، زندگی حرمت دارد و مرگ حرمت دارد : “نکته ها رفت و شکایت کس نکرد / جانب حرمت فرو نگذاشتیم” انسان های بزرگ جانب حرمت فرو نگذاشتند. جانب عشق را فرو نگذاریم و با هم داستانک زیر را بخوانیم و همواره به یاد داشته باشیم که : “عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد”.
” او (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالی که او (پسر) کاملاً طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد. دنباله ی این نوشته را بخوانید

وفاداری

انسانم آرزوست ۷ دیدگاه »


هفته گذشته، خسته بودم و از سرِخستگی یادداشتی نوشتم و از زمین و زمان به لحاظ این همه «ناانسانی» گلایه کردم و «داستانکی» با عنوان «رنگین کمان» نقل کردم و اظهار امیدواری کردم که شاید کسی آن را بخواند و دعوت به «احترام»، «صلح» و «آرامش» کردم. جالب است که در طی این مدت کم که از چاپ آن یادداشت گذشت؛ حدود ۱۰ نفر از دوستان به طور تلفنی و حضوری تماس گرفتند و گفتند که یادداشت را خوانده اند و همچنین گفتند که ناراحت نباشیدزیرا هنوز آدمیانی هستند که هنوز قدر مهر و احترام و صلح را می دانند. سری به ایمیل هایم زدم، دیدم که هفت یادداشت هم فقط در این باره آمده، گویا آن داستانِ کوتاه مورد توجه واقع شده، پس این هفته نیز با هم «داستانک» دیگری می خوانیم و عشق و مهربانی را می ستاییم: «بازرگان ثروتمندی چهار همسر داشت. دنباله ی این نوشته را بخوانید


Designed by : S.Parhizkary